آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

شنبه 22 فروردین

روز ها در حرف ها تکرار می شوند

حرف ها در روز ها...

 

آخر های شب است. حمید نشسته پای یکی از کانال ها دارد فیلمی را تماشا می کند که من تماشا نمی کنم. من هم می نشینم جلوی تلویزیون و سر رسیدم را همراه یک خودکار بر می دارم ورقی می زنم و می آورم روی امروز:

شنبه 22 فروردین

هفت صفحه پشت سرم خالیست. یعنی می توانم توی این صفحه پاهایم را فرو کنم توی جوهر و پابرهنه بدوم به هر سو، ... به هر سو... بعد هفت صفحه هم می توانم هی ورق بزنم بروم عقب و توی صفحه های سفید گذاشته شده ی این سر رسید هم همینطور "پا برهنه بازی" کنم!  چند روز ننوشتن در سر رسید، مثل جمع کردن مرخصی ها برای یک خوش گذرانی ِ چند روزه است.  صفحه های سفیدی که پس انداز کرده ایم و هیچ برنامه ای هم برایشان نداریم. ولی خب ..نباید این موضوع را بیشتر از این کش بدهم.

 نقطه، همین نقطه ی بعد از بدهم را که گذاشتم، بعدش رفتم گشتی توی مغزم بزنم ببینم از امروز، دیروز ، پری روز، چه رسوباتی ته ذهنم مانده؟ کلمه ها و ترکیب هایی مثل : " مادر، اسهال مزمن در کهنسالی، داروخانه، سیب های زرد، ای میل های برادرم، جواب هایی که ندادم، تلفن مهیار، صدای زنگ تلفن هایی از املاکی ها و آپارتمانی که دیگر برای اجاره موجود نیست" ... نمی توانم راحت بنویسم. تمام مدت فکر می کنم حوصله ی خواننده سر خواهد رفت. باز بعد از گذاشتن ِ نقطه ی بعد از رفت می روم توی فکر. نفس ِ عمیقی می کشم. غمگین به نظر می رسم!

بعد از آن علامت تعجب ِ آخر ِ پاراگراف قبل، ظرف آجیل را گذاشتم کنار دستم و یک ضرب تمام تخمه ژاپنی هایی که مانده بود را  شکستم و کوهی از پوست تخمه پدید آوردم در حالی که نمی دانم تمام آن مدت به چه چیز فکر می کردم.

+ کتا ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢۳
comment نظرات ()