آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

قوانین فراموش شده یا زدیم به جاده خاکی!

 

یک بازی توی وبلاگستان راه افتاده که :" قوانین خودتان را بنویسید"  خدا را شکر که کسی من را به این بازی دعوت نکرده. ولی یکی دو جا که دیدم دوستان از قوانین شان نوشته اند، رفتم توی فکر...

دارم فکر می کنم  سال ها پیش، من هم برای خودم قوانینی داشتم انگار! ... اما الان هر چه می گردم،  پیدایشان نمی کنم !  و مطمئن نیستم، اما شاید تاثیر بی تفاوت بودنِ جامعه مان نسبت به قانون باشد که ما هم به طبعیت از زندگی در این جامعه این همه نسبت به قانون بی تفاوت شده ایم.

یکی از  محکم ترین قانون های من "وقت شناسی" بود. یعنی خیلی دلم می خواست اگر قراری دارم، حتی ثانیه اش هم رعایت شود.  راس ساعت شش بعد از ظهر. عقربه ها را نگاه کنم و از سر وقت رسیدن به قرار توی دلم احساس غرور کنم. اما مگر ترافیک این شهر می گذارد که این قانون رعایت شود؟

یکی دیگر از قوانین من "وظیفه شناسی" بود. دلم میخواست نهایت ِ انجام وظیفه باشم. اما بعد از مدتی دیدم زنبیل وظایف خیلی سنگین تر از آنی میشود که دست های من طاقت بلند کردنش را داشته باشد... بنابر این هی از توی زنبیل وظایف در آوردم گذاشتم سر طاقچه و نشستم به تماشایش.

یکی دیگر از قوانین من "زگهواره تا گور دانش جستن" بود. اما چند سال بعد از اینکه فوق لیسانسم را گرفتم، یعنی حدود سه-چهار سال پیش، زندگی آنچنان کوبید توی سرم که نصف هوش و استعدادم از سرم پرید و حالا از شنیدن اسم درس خواندن برای دکترا هم حالم بد میشود. هی به خودم می گویم حد اقل برو زبان انگلیسی ات را کمی بهتر از اینکه هست بکن. اما سخت احساس خنگی بهم دست می دهد و فکر می کنم دیگر ذهنم مثل سابق کمکم نمی کند.

یکی دیگر از قوانین من این بود که "دستم توی جیب خودم باشد" و استقلال مالی داشته باشم اما این قانون هم با شرایطی که پیش پایم گذاشته شد جور در نیامد. یعنی اصولن وقتی آدم کارمند ِ شوهرش بشود دیگر مسئله ی استقلال مالی خیلی بی معنی میشود!

یکی دیگر از قانون های من "در خانه گلدان داشتن بود" دلم می خواست همیشه  در خانه م گلدان های شمعدانی و یاس و رز داشته باشم. اما وقتی آدم بالکن آفتابگیر نداشته باشد حتی اینچنین قانون هایی هم قابلیت اجرایی خودشان را از دست میدهند.

یکی دیگر از قانون های من در هر شرایطی "راستگو بودن" بود. اما وقتی هرموقع تلفن زنگ بزند و همسرت  به دلایل مختلف بگوید که :" هر کی بود بهش بگو من خونه نیستم"، حتی این قانون را هم نمی شود رعایت کرد.

پس اینچنین شد که من به تدریج دیدم با شرایطی که در اطراف ما هست، هیچ قانونی نمی تواند بطور کامل جنبه ی اجرایی پیدا کند و سنگین تریم که راهمان را از جاده قوانین جدا کنیم و بزنیم به خاکی!

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢٢
comment نظرات ()