آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
یک:
نه! به چشمان تو هیچ، سحر و جادویی نبود...
هر چه بود از من بود
از من و خستگی ام در پیکار
و عطش بود و سکوت
و قدم بود و صدا
و یکی دشت پر از آینه بود
پیش چشمان یکی نابینا
.
نه! به چشمان تو هیچ سحر و جادویی نبود...
هر چه بود از من بود
از من و تشنگی ام در شنزار
و نفس بود و نفس
و نمک بود و سراب
و یکی ساحل ِ دور
به نظر شهر پر از نعمت و آب
.
نه! به چشمان تو هیچ سحر و جادویی نبود...
هر چه بود از من بود
از من و خامی من در دنبال
کودکی بود و حباب
بچگی بود و خیال
.
حوالی سال ١٣٧٠ در پی یک دل شکستگی نوشته شده.
دو:
مانلی مون یه کمی بزرگ شده!