آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
کنار پنجرهی قطاری نشستهام که دارد مرا به راهی میبرد که نمیدانم کجاست. سرو صدا کنان از میانِ دشتها، از کنار رودها به سرعت باد میگذریم. گاهی در صحراهایی مثل جایی که میانِ یک گورستان و یک شهر باشد، سر و صدایمان کم می شود که خانه هایی و یا دارالمجانینی هم با ساکنانش که اغلب کنار پنجره ها هستند در آن قرار دارد.تا به حال از اینطور صحراها چند بار گذشتهایم...
گاهی قطاربان، قطار را به دلیلی که بیشتر اوقات نمیدانیم چیست، نگه می دارد و من هم بین مسافران قطار مجبورم پیاده شوم و دستها در جیب، چرخی در اطراف بزنم. امروز هوای بیرون هوای خوبی بود. بهاری و سرسبز. نگاهم به توتهای کوچک و سبزی افتاد که بر شاخه های درخت توتی، تازه متولد شده بودند و هنوز نمیدانستند توی این دنیا چه خبر است. گاهی قطار خراب میشود، گاهی قطاربان خسته. گاهی جایی که ایستادهایم جای سرسبزیست و گاهی لجنزار بد بویی...اما این دلخوشی را داریم که هر چه هست و هر طور که هست، ایستگاه ها موقتیاند. باز سوار می شویم و مثل بچه ی آدم مینشینیم سر جایمان و باز قطار راه میافتد و مشغول این می شود که ما را به راهی ببرد که ندانیم کجاست.