آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

امروز سه پاراگراف بود؟

امروز در همین پاراگراف اول این نوشته، یک مقدار کار های مهم کردم. اول اینکه رفتم بانک پارسیان و کلی خوشبخت شدم از اینکه خلوت بود و پولی که باید می رفتم واریز می کردم به بانک ملی برای حساب پرستاری را از حساب مادر دریافت کردم. دوم رفتم بانک ملی و اول پول پرستار را واریز کردم و دوم اینکه دو تا حساب بلند مدت دایی ام را در همان بانک بستم و مقداری پول بی زبان را گرفتم بردم مثل آدم های سر به راه، بانک سپه ریختم به حساب تعاونی مسکن شان. آخ که اگر آن پول ها زبان داشتند، چه حرف ها که نمی توانستند بزنند. مثلن خودشان با پای خودشان نیم ساعتی رفته بودند توی کیف خالی من و شاید دلشان می خواست آنجا می ماندند اما نمی توانستند این را ابراز کنند و اگر زبان داشتند، حد اقل خودشان تصمیم می گرفتند که چه سرنوشتی داشته باشند...  اما چونکه زبان نداشتند، مجبور شدند همانطور ساکت ساکت ریخته شوند به حساب تعاونی مسکن. این وسط برای مادر هم کلی خرید کردم. چیز هایی مثل خیار و گوجه و پیاز و سیب زمینی و لوبیا و دستمال کاغذی و قرص ویپ مت.  

توی پاراگراف دوم کار مهمی نکردم فقط  بعد از مدت ها رفتم شرکت. آنجا با خانم کارمندمان که مدت ها بود ندیده بودمش سلام و احوالپرسی خیلی گرمی کردیم و احوال ِ تمام فامیل ِ هم را پرسیدیم . بعدش مثل کسانی که رفته اند تماشای موزه، رفتم توی اتاق های مختلف چرخیدم و عکس های در و دیوار را نگاه کردم! توی اتاق کنفرانس یک لیست ِ غم انگیز دیدم که حسابدار نوشته بود و نام کارمندها تویش نوشته شده بود و جلوی نام هایشان نوشته شده بود که هر کدام چند ماه حقوق طلبکارند. مثلن جلوی نام خانم کارمند نوشته بود : دی و بهمن و اسفند و عیدی! توی کتابخانه گرفتار ِ یک سری از نوشته های قدیمی خودم شدم و دست هایم خاکی شد. یک شعر وزن و قافیه دار  ِ قشنگ هم بین آنها پیدا کردم!!  بعد حمید گفت که یک مسابقه معماری هست باز که می خواهد شرکت کند و گفت که من آدرس فایل های کارهای دوران دانشجویی ام را بنویسم برای آقای کارمند. آخرش هم چند تا تابلو های طراحی خودم را که آنجا مانده بود گوشه ی کتابخانه را برداشتیم آوردیم خانه که البته دیوار زیادی هم برای کوبیدنشان نداریم.

توی پاراگراف سوم رسیدیم خانه. توی خانه هم نمی دانم چرا از راه نرسیده نشستم به داستان خوانی و یک مقدار براتیگان ِ خونم تنظیم شد. الان نمی دانم چرا فکر می کنم حرف های دیگری هم می توانم بزنم در حالیکه چیزی به ذهنم نمی رسد. حمید رفته نوین را از کلاس بیاورد. من کتری را گذاشته ام جوش بیاید که آنطور که از صدایش بر می آید به نظر می رسد جوش آمده باشد پس می شود رفت چای دم کرد.

شاید از الان تا وقت خواب هم یک پاراگراف دیگر باشد. کسی چه می داند؟

+ کتا ; ٦:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱۸
comment نظرات ()