آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

نه آنجا نه اینجا

سرم همین الان اعلام کرد که دارد درد بدی می گیرد. صبح رفتم مادر را رساندم خانه خودشان. برایشان نان روغنی و نان سوخاری که بشود توی شیر و احتمالن چای حل کرد به علاوه ی موز و ماست هم  که نداشتند خریدم. سفارش های لازم را هم به سارا خانم کردم. مادر نازنینم را گذاشتم آنجا و برگشتم. دلم یک جایی وسط راه گم شده. نه آنجاست نه اینجا.  نمی دانم کجاست.

مادر دیگر خانه ی خودش را هم نمی شناسد. از در کوچه که وارد ساختمان شدیم ، به جای اینکه برود سمت راه پله و آسانسور، رفت طرف پارکینگ. دستش را گرفتم و آوردم سمت پله ها و دکمه آسانسور را زدم اما مادر دستش را گرفت به نرده و راه افتاد که از پله ها برود پایین سمت زیر زمین... این ها غصه است. این ها همه اش نوعی غصه است.

توی راه برگشتن از میدان ونک برای بنفشه آفریقایی ام که مدت هاست گل نمی دهد داروی تقویتی خریدم. حمید از صبح خانه مانده بود و من که آمدم، داشت می رفت بانک که صورتحساب بگیرد ببیند چه چک هایی پاس شده چه چک هایی پاس نشده. هوا ابری است و من دلم می خواهد بی هدف بی هدف بروم زیر این ابر ها قدم بزنم. همینطور سر بالایی بروم و بروم مثل قصه های کودکی که قهرمان قصه می رفت و می رفت و می رفت تا می رسید به یک جایی...

+ کتا ; ٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٥
comment نظرات ()