آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

فکر...

غروب دومین جمعه ی سال نزدیک می شود و دلم گرفته. شاید به این خاطر باشد که امشب باید مادر را ببرم خانه خودشان. شاید به این خاطر هم باشد که امشب آنجا می مانم و صبح نیستم که نوین را بیدار کنم و برایش صبحانه درست کنم. شاید هم به این خاطر باشد که بعد از اتفاقی که پریشب افتاد، برای تنها گذاشتن مادر با پرستار بیشتر دلنگرانم. همان پریشب هم اگر من دست تنها بودم و حمید و نوین نبودند معلوم نبود چه بر سر مادر می آمد. حالا هی با خودم فکر می کنم اگر سارا خانم توی خانه با مادر تنها باشد و به دلیل اینکه بیمار آلزایمری رفته رفته بلعش دچار اشکال می شود باز چیزی در گلوی مادر گیر کند، او به تنهایی چکار می تواند بکند؟

باید بهش بگویم همه چیز را نرم کند و به مادر بدهد. مثلن صبحانه نان سوخاری را در شیر و عسل حل کند یا اینکه مثل امروز که من پرتقال و سیب را ریختم توی مخلوط کن ، غذا ها و میوه ها را بریزد توی مخلوط کن.

این فکر ها کمی خیالم را راحت می کند و با خودم  می گویم در این صورت دیگر جای نگرانی نیست، اما باز هم نگرانم.

حال عجیبی ست. من سه سال ِ گذشته را با مادر زندگی کردم و از نزدیک، تمام جزئیات را زیر نظر داشتم. از طرفی هم با مسائل و مشکلاتی که در پیوستگی دائمی خانواده ی ما و مادر بود درگیر بودم.  در آن حالت هم درست است که خیالم از بابت مادر راحت بود ، اما حمید و نوین داشتند فدای وظیفه ی پرستاری من از مادرم می شدند و ادامه اش درست به نظر نمی رسید. علاوه بر آن برای روحیه ی خودم هم خوب نبود. الان درست هشت ماه است که برای مادر پرستار گرفته ایم اما چاره ی کار دل من این هم نیست. حس می کنم خودم بیشتر باید پیش مادر باشم. و این فکر ، یک غم سنگین می شود توی دلم...

+ کتا ; ٦:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٤
comment نظرات ()