آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

سرمای گل سرخ

یک. مهربانی

امروز صبح هم درست مثل دیروز حدود ساعت چهار و نیم صبح مادرم بیدار شد و قصد برخاستن کرد. دستش را گرفتم. بعلش کردم. خواباندمش و باز تا آمدم بخوابم مادرم قصد برخاستن کرد. نه یک بار، نه دو بار، نه ده بار... آخرش رهایش کردم که بلند شود. برخاست. از اتاق بیرون رفت و توی تاریکی های خانه شروع به قدم زدن کرد.

من هم بلند شدم رفتم پی اش که نکند به چیزی برخورد کند یا پایش گیر کند زمین بخورد، کمی رفتیم و برگشتیم و باز خواستم بخوابانمش و باز نخوابید. خواب از سرم پرید. پی کتاب گشتم که بنشینم به خواندن و مادر هم قدم بزند و چشمم بهش باشد. احساس تنهایی می کردم و دلم سخت گرفته بود از این وضع. از این بیماری عجیب. از این روزگاری که عزیزی را در آغوشت می فشاری در حالیکه او دیگر نیست. نه تو را می شناسد و نه احساسی بهت دارد... با این حال و روز کتاب را باز کرده بودم که نوین خوابالوده آمد. من این مهربانی اش را هیچوقت فراموش نمی کنم.

مهربانانه بغلم کرد. نوازشم کرد. بهم گفت من بروم جای او بخوابم و او مواظب مادر خواهد بود. گفتم که خواب از سرم پریده. بعد دست مادر را گرفت آورد توی اتاق و خواباند. یک چشم بند هم زدیم به چشم های مادر که البته اگر دست هایش را رها می کردیم، چشم بند را بر می داشت. من دست های مادر را در دست گرفتم و کنارش خوابیدم. نوین هم من را بغل کرد و کنارم خوابید. مادر هم که دیگر چشم هایش بسته بود، بعد از مدتی خوابش برد...

دو. سرمای گل سرخ

صبح برف ِ درشتی می بارید روی برگ های سبز چنار ها. همانطور که باریدن برف را نگاه می کردم،‌یادم آمد که سال هاپیش هم در خاطرات کودکی ام روز سیزدهم فروردین برف باریده بود...یادم آمد که مادر بزرگم آن سال این شعر را می خواند : زبعد ِ هفتاد / یه برفی افتاد / به حق این پیر / به قد این تیر! و بعد توضیح می داد که یعنی یک روزگاری هفتاد روز بعد از عید هم برف ِ زیادی باریده بوده. یادم آمد که مادر بزرگ به سرمای بعد از عید می گفت : سرمای گل سرخ!

+ کتا ; ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱۱
comment نظرات ()