آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دوشنبه ده فروردین

1. هنوز

ده روز از سال نو رفت. امروز ابرها آمده اند به تماشای شهری که هنوز آرام است از اثر تعطیلات نوروز، و آرامشی که هنوز در خانه ی ما هم پراکنده است : زیر گام های پی در پی مادر، میان فکرها توی سر من، میان عبور گاه به گاه کلمات. مثل همین ماشین ها که از شکاف باریک میان دو پرده می بینم. تک و توک رد می شوند و نه بیشتر. و هرچه به شب برسد کمتر هم می شوند. تا جاده هم چشم هایش گرم شود...

2. سحرگاه

 شب ها من کنار مادر می خوابم و مادر مثل همه ی عمرش تا سپیده می زند و هوا هنوز تاریک - روشن است بیدار می شود. می خواهد از جا بلند شود، اما من بغلش می کنم و می بوسمش و در گوشش  آرام می گویم :"بخوابین ،... بخوابین! .... چند لحظه آرام می گیرد و باز قصد برخاستن می کند.

بلند می شوم ، دست ِ نرم و نازک اش را می گیرم، در ِ اتاق را آرام باز می کنم  ، می رویم دستشویی، پوشکش را عوض می کنم. همه خوابند، آرام برمی گردیم توی اتاق. در را دوباره می بندم. باز سعی می کنیم بخوابیم. باز بغلش می کنم و تا چشم هایم گرم می شوند، مادر از کنارم آرام بلند می شود و توی باریکه ای که بین فاصله ی تخت تا دیوار است شروع به راه رفتن می کند: از جنوب به شمال، از شرق به غرب، و بر می گردد: از غرب به شرق از شمال به  جنوب. و در رفت و برگشت هایش دو ضلع تخت را همینطور مکرر می پیماید. من توی خش خش ِ آرام گام هایش خوابم می برد و بیدار می شوم و او همچنان راه می رود.

3. رعایت احترام

حالا ساعت یک ربع به سه بعد از ظهر است قرار است ساعت شش ما برویم خانه ی صاحبخانه ی شرکت برای بازدید عید. هیچ دوستش ندارم اما بعضی روابط هستند که آدم مجبور است در آنها تظاهر کند. کاش مجبور نبودم. البته آنقدر در تظاهر پیش می روم که مشخص باشد "رعایت احترام" است : نه لبخند اضافی می زنم نه حرف اضافی. شاید هم اسمش تظاهر نباشد. همین "رعایت احترام" کلمه ی بهتری است.

+ کتا ; ٥:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٠
comment نظرات ()