آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

بانک - سعدی- انتظار - مهمان ها

یک -  بانک

از سر صبح انگار طلسم تعطیلات شکست و زندگی با همان رنگ و بوی سال های پیش، گرد و غبارش را پاشید روی روز.

صاحب خانه ی شرکت که قرار بود لطف کند و چک اجاره اش را با هماهنگی ما ببرد بانک، معلوم شد که این لطف را نکرده و روز ششم چک را گذاشته به حساب. در نتیجه حمید مجبور شد از پولی که برای رشوه ی اخذ پایان کار کنار گذاشته بودیم، چک اجاره شرکت را پاس کند تا بنشینیم ببینیم دو روز دیگر وقت پرداخت این یکی باید چکار کرد.

بعد با هم رفتیم یک بانک دیگر که از حساب مادر چهارصد هزارتومان برای دارو هایشان بگیریم و بانک مثل همیشه شلوغ بود. شماره را که گرفتم، دیدم هشتاد نفر قبل از ما توی نوبت هستند. حمید گفت برویم فردا صبح بیاییم.  من گفتم نه! فردا هم همین بساط است. برای او اما آن همه منتظر ماندن سخت بود. بهش گفتم تو برو! ، من می مانم. کمی اصرار کرد که من هم بروم و بعد کمی هم به غد بازی من غر زد و رفت.

برای من نشستن در ادامه ی  نوبت بانک دلنشین تر از این بود که فردا صبح باز از اول بیایم توی نوبت.  چون مادر خانه ی ما هستند و فردا هم نمی توانم پیش از مراسم بیدار شدن و دستشویی بردن و لباس پوشاندن و صبحانه دادن و دارو دادن راه بیافتم و این کار ها انجام دادنشان زود تر از ساعت ده ممکن نیست.

دو -  سعدی

پس من ماندم و بعد پیاده برگشتم تا خانه و هوای بهار انقدر مهربان بود که با خودم فکر می کردم بهشت هم باید همین هوا را داشته داشته باشد. بعدش همینطور  که داشتم از هوای بهشتی لذت می بردم، نمی دانم چرا در ادامه اش، شعر سعدی آمد توی ذهنم که گلی خوشبوی در حمام روزی... و بقیه راه را داشتم به همین تکه فکر می کردم که چرا گل؟ چرا در حمام ؟ چگونه از دست ِ محبوبی؟ یعنی محبوب ، گل را داده دست نامه رسانی که ببرد توی حمام برساند به دست سعدی؟ ! و اینکه آیا این شعر به راستی در حمام سروده شده؟ و بعد درباره اینکه چگونه تفکری باعث زنده پنداشتن گل و به سخن در آمدنش شده در آن زمان که به زبان بیاید و شرح دهد که اولش اینطور نبوده و گلی ناچیز بوده اما مدتی با گل نشسته و آخر هم داشتم فکر می کردم که آن محبوب زن بوده یا مرد؟ و آیا حمام عمومی بوده یا خصوصی؟! و تا وقتی به خانه رسیدم اما به هیچ نتیجه ای نرسید این فکر ها!

سه - انتظار

الان ساعت حدود شش عصر است و ما حاضر و آماده و شیک نشسته ایم منتظر یک زوج جوان که پری روز عقد کرده اند و امروز قرار است بیایند دیدن ما. عروس، نوه ی عمویم است و حمید کمی از اینکه آنها آنقدر دیر دارند می آیند که وقت ِ فوتبال ایران و عربستان ممکن است برسند ناراحت است و من بهش می گویم دسته جمعی می نشینیم به تماشای فوتبال.

چهار -  مهمان ها

درست قبل از اینکه ایران گل اش را بزند، تلفن زنگ زد و مهمان ها گفتند امروز نمی توانند بیایند و روز دیگری می آیند.

درست بعد از اینکه ما گل دوم را خوردیم زنگ در زده شد و دیدم لادن و دلارام پشت در هستند...

لادن حالش خوب بود. شوخ و مهربان بود. تا حدود دو ی بعد از نیمه شب همراه نوین و دلارام و لادن بیدار نشستیم و گفتیم و خندیدیم و از آمدنش یک خاطره ی خوب به جا گذاشت...

الان ساعت حدود یک بعد از ظهر یکشنبه است. لادن و دلارام حدود دو ساعت هست که رفته اند اما دیشب را جاگذاشته اند توی دل من. خاطره ای که شاید سال ها منتظر تکرار شدنش بمانم...  و من هی با خودم می گویم کاش حال لادن همیشه همینطور می ماند...  همان وقت که آنها داشتند میرفتند، زن عمویم آمده که یکی دوشب پیش ما باشد. دارم لوبیا پلو درست می کنم.

+ کتا ; ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٩
comment نظرات ()