آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دارم از خودم می پرسم

دارم فکر می کنم که روزی از این که عمرم را انقدر مفت از دست دادم آیا پشیمان خواهم شد یا نه؟ ...

دارم فکر می کنم الان چه کار هایی می توانم بکنم؟ ظرف ها را بشورم. یک کتاب دست بگیرم. مادر را ببرم دستشویی.

دارم از خودم می پرسم چرا طراحی را دوباره شروع نمی کنم؟ و جوابی ندارم. دارم از خودم می پرسم چرا این همه بی انگیزه ام برای ثانیه های بعد؟ و نمی دانم. دارم از خودم می پرسم اصلن مگر دلم می خواسته چکاره شوم؟ و بی شرمانه پاسخ می دهم که مثلن دلم می خواسته معلم باشم و چه اشتباهی کرده ام که همان زمان که کنکور دادیم ، توی رشته های دبیری نرفتم! ولی خب من دبیر نمی خواستم باشم. دلم می خواست معلم ابتدایی باشم! ولی عقلم نمی رسید چطور باید بروم توی آن کار. و موقع کنکور همینطوری بی خودی چون یکی از بچه ها اسم رشته ی معماری را آورد و من هم دیدم باز اقلن یک کمی به هنر ربط دارد، توی فرم انتخاب رشته رشته های مهندسی معماری را انتخاب کرده بودم. تازگی ها هم وهم برم داشته که دلم می خواسته اخبارگو شوم! توی رشته هایی مثل بازیگری تاتر هم اگر می رفتم استعداد داشتم. یعنی کلن توی هنرهای نمایشی خودم را مستعد می دیدم هرچند که بجز خودم و تازگی ها حمید، آدم ِ دیگری این استعداد را در من کشف نکرده .

و دارم فکر می کنم توی کشور ما چه بسا استعداد ها که همینطور کشف نشده باقی می مانند زیر پوست آدم ها و بعد آرزو می شوند می روند توی دلشان و همانجا می مانند تا آخر عمر...

بلند شوم بروم ظرف ها را بشورم. چند تا چراغ هم روشن کنم که دل ِ خانه نگیرد...

+ کتا ; ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٧
comment نظرات ()