آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ما و روتکیت و درکه

چهارشنبه یک:

بیست و پنج سال پیش در چنین بامدادی خواهرکم از دنیا رفته بود...

دیشب دو تا خواب عجیب دیدم. توی اولی برگشته بودم به روز های اول مرگ پدر. بعد از خاکسپاری علت هایی پیش آمد که دو بار نبش قبر کردیم. بار دوم یادم هست که آب زیادی مثل آبشار می ریخت داخل قبر. بعد که قبر شکافته شد دیدیم پدر زنده است و از توی گور بیرونش آوردیم. حالش خوب ِ خوب بود و من هیچ احساس نمی کردم که خوابم. احساسم واقعی ِ واقعی می نمود. هیجان عجیبی داشت. می گفتند اشتباه شده و گواهی فوت نباید صادر می شده...بعد پدر برگشت خانه. کمی آرام تر از همیشه بود. با من خیلی مهربان بود. داشتیم تلفن می زدیم و به فامیل خبر می دادیم که پدر زنده است. حال و شادی عجیبی توی دلم بود. بعد آرام آرام، انگار که از درون پرده سرایی یکی یکی پرده ها کنار برود، مرحله به مرحله شادی ام را از دست می دادم و نمی فهمیدم چرا. تا اینکه در مرحله ی آخر بیدار شدم و دیدم پدر یکسال و هفت ماه است که مرده و هیچ امیدی هم به زنده بودنش نیست...

در خواب دوم یک جایی رفته بودیم برای مصاحبه ی شغلی. هم من بودم هم حمید و باید اسکیس می کشیدیم. مداد اتودی توی دستم بود که نوکش را هی به کف دست راستم بی خودی فشار می دادم بعد کف دست راستم سوراخ شد. همین که آمدم ببینم نوک مداد زیر پوستم نمانده باشد، شکاف برداشت. و بعد شکاف به راحتی گسترش پیدا کرد. مثل پارگی کوچکی که وقتی پارچه ای پوسیده است، یکهو جر می خورد، تمام کف دستم پاره شد اما خون نمی آمد. و در به در دنبال جایی بودم که برایم بخیه بزنند و تا وقتی بیدار شدم هم چاره ای پیدا نکرده بودم.

از خواب اول ناراحت شدم که بیدار شدم از خواب دوم خوشحال!

چهارشنبه دو:

کامپیوترمان عصر، درست بعد از اینکه نوین داشت توی فیس بوک، درباره کوکوی سیب زمینی با یکی از دوستان چت می کرد، دچار یک ویروس شد. اول هنگ کرد و بعد هم وقتی ریستارت می کردیم موقع بالا آمدن ویندوز، خودش هی باز ریست می شد و ویندوزش بالا نمی آمد. زنگ زدیم به فرشته ی نجات همه ی کامپیوتر های دنیا : آیدین! گفت که سعی کنیم در حالت  Safe mode سیستم را روشن کنیم اما باز هم نشد. بعدش در کمال تاسف و اندوه این خبر را توسط یکی از دوستان توی وبلاگ نوشتیم و بعد قرار شد برویم دنبال سی دی ویندوز بگردیم بعد ببینیم فرشته نجات چه رهنمودی می دهد.

من گفتم مسولیتش به عهده خود نوین که این همه از توی نت فیلم و کتاب و غیره دانلود می کند.

پنجشنبه :

داشتیم توی مجتمع پایتخت دنبال سی دی ویندوز می گشتیم  که دیدیم یکجا نوشته :" اورژانس کامپیوتر در تعطیلات نوروز" شماره تلفنش را یادداشت کردیم. سی دی را هم خریدیم و بعد رفتیم درکه.

بعد از مدت ها که کوه نرفته بودیم عالی بود. هوای بهار، آفتاب ملایم، صدای آب و نسیم و آرامش کوهستان که همیشه رسوخ می کند توی رگ های آدم. کمی تماشا را توی گوشی موبایل دخیره کردم.

بعد سراسر راه را از زیر چنار های بلند و جوانه زده ی خیابان ولی عصر، زیر آفتاب عصر که تابیده بود لابه لای جوانه ها سرازیر بودیم سوی خانه.

خواستیم سیستم را ببریم اورژانس که فرشته نجات زنگ زد. الان هم دارند با نوین از پشت تلفن سعی می کنند ویندوز نصب کنند که نمی دانم سر انجام کارشان به کجا می رسد... ساعت حدود پنج عصر باید باشد.

ساعت شده هفت بعد از ظهر و نوین نشسته پشت کامپیوتر و سعی دارد یک آنتی روتکیت دانلود کند و نمی شود. با تلاش های او و آیدین یک ویندوز جدید نصب شده و سیستم بعدش اسکن شده و فعلن دارد کار می کند. دست هر دویشان خیلی درد نکند. عمر هر دویشان زیاد.

از فردا بعد از ظهر تا یک هفته مادر می آیند خانه ی ما. حمید هم که کوه امروز به شدت بهش چسبیده نیم ساعت یکبار می آید می گوید:" تا آخر تعطیلات هر روز بریم کوه!؟"

 

+ کتا ; ٧:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٦
comment نظرات ()