آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

امروز هم دخترکم نرفت مدرسه اما من رفتم سر ِکار.

 یه خبر بد برای خودم اینکه خط تلفنی که باهاش از اونجا به نت وصل می شدم قطع شده و تا یه فکری به حالش بشه کلی طول می کشه بنا بر این تا اطلاع ثانوی از سر کار دسترسی به نت ندارم.

یکی دوتا کار عقب افتاده را انجام دادم و ...چه می گویم؟ اینجا که دفتر چه ام نیست! چه لزومی دارد اینجا گزارش کار بنویسم؟

بگذار حرف بهتری بزنم.

نمی دونم چرا امروز از صبح این دو جمله تو سرم تکرار میشه: ...

 

 

بخند تا دنیا به رویت بخندد...

          نخندید هم نخندید!

 

+ کتا ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱٠
comment نظرات ()