آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

چهارم فروردین

دوازده و چهل و سه دقیقه بعد از نیمه شب است. چشم هایم می سوزد. بیخود بی جهت در تداوم سکوت امروز بیدار مانده ام. انگار همینطور منتظر رویدادی نشسته باشم و پیش نیامده باشد. روز ِ کم و دلگیری بود که خودش را امتداد داد تا این ساعت و هنوز هم قصد ندارد اعلام کند که تمام شده.

صبح دیر بیدار شدیم چون برنامه ای نداشتیم. حدود ساعت یازده صبحانه خوردیم. بعد هم همینطور بی هدف توی خانه چرخیدیم. هر وقت که از طرف سالن رد شدیم از شیرینی ها و آجیل های روی میز کمی خوردیم و بدین ترتیب سیر ماندیم و نهار نپختیم و نخوردیم.

حدود ساعت شش عصر یکی از دوستان تلفن زد که عید را تبریک بگوید و حمید گفت اگر هستند برویم برویم خانه شان و من و حمید آماده شدیم رفتیم.

آنها نشستند آنجا تمام تاریخ ایران را بررسی کردند و قسمت تخصصی اش هم مربوط به دوران انقلاب بود و علل و عوامل و کاستی ها پی آمد ها طی یک سلسله مباحث تمام نشدنی خوب بررسی شد.

وقتی برگشتیم خانه ساعت حدود ٩ شب بود و نوین برایمان یک کوکوی سیب زمینی عالی درست کرده بود که نشستیم خوردیم و بعدش تا الان هی بی خودی کانال های تلویزیون را عوض کردیم و گاهی هم آمدیم سر کامپیوتر و رفتیم کامنت دانی های مردم را خواندیم و حوصله ی زیادی برای کامنت نوشتن هم نداشتیم و داشتیم توی سکوت خودمان غرق می شدیم...

+ کتا ; ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٥
comment نظرات ()