آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

سوم فروردین

حدود یک ربع به یازده شب است و همین الان جای شما خالی سه تکه جوجه کباب با استخوان را تمام کرده ام. جریان این بود که وقتی رفته بودیم مادر و سارا خانم را برسانیم خانه خودشان، در راه بازگشت نمی دانم چرا بر خلاف همیشه ی خودم که سیرم، یکباره احساس گرسنگی کردم و باز نمی دانم روی چه حسابی یاد تمام شام هایی که در تمام عروسی هایی که در تمام عمرم رفته ام خورده ام افتادم و یک آن خودم را توی باغی تصور کردم در حالی که آشپز ها داشتند جوجه کباب ها را باد می زدند و حتی بوی ذغال ِ کبابش را هم شنیدم و همان موقع از دهانم پرید که :" من هوس جوجه کباب ِ با استخوان کردم!" حمید پرسید:"حالا نمیشه بی استخوان؟!" گفتم :"نه!...از همونا که تو عروسیا میدن!"

بعد حمید گفت که پول ندارد و اگر چنانچه من پول دارم برویم دم یک کبابی. این شد که چند دقیقه بعدش دمِ همین باباخانیِ خودمان من توی ماشین نشسته بودم و او رفته بود ببیند با استخوان هم دارند آیا یا نه؟ چون قرار بود اگر نباشد نان و ماست بخوریم! و خوشبختانه داشتند و یک پرس گرفتیم آمدیم خانه سه نفری خوردیم و صفا کردیم! و حمید آخر ِ خوردنمان گفت که باورش نمی شده که امشب ما چنین از نظر غذایی به خودمان رسیدگی کنیم و من گفتم :"دم را غنیمت!" یعنی در واقع به جای "را" یش هم "و" گفتم. اینطور:" دمو غنیمت!" و نوین هم گفت: "کارپه دیم". و من یک جور متعجبی نگاهش کردم و خودش توضیح داد که به لاتین یعنی دمو غنیمت. و بعد ازش پرسیدم که  :"تو لاتین ِ اینو از کجا بلدی؟" که گفت :" من خیلی چیزا بلدم!" و من بعدش نتوانستم دیگر جوابی بدهم! ... امان از دست این صفحه های کوچک ِ این سر رسید. من تا می بینم نطقم دارد گل می کند متوجه هم می شوم که چیزی به آخر این صفحه نمانده و بد جوری حالم گرفته می شود. باز باید بقیه اش را خلاصه کنم که از صبح مادر و سارا خانم اینجا بودند و آنها و ما و خانه به همراه شیرینی ها و میوه ها و گل های توی گلدان ها، دسته جمعی حاضر و آماده نشسته بودیم منتظر مهمان. و تا ساعت شش عصر اما هیچ مهمانی نیامد و ما  از بس که بیکار و آماده پذیرایی بودیم حوصله مان حسابی سر رفته بود اما چهار - پنج خانواده یکهو همه با هم راس ساعت شش عصر وارد شدند که ترافیک سنگینی را در معابر ورودی و خروجی خانه سبب شده بودند و البته پذیرایی شان هم کمی دچار اختلال شد اما با همه این حرف ها من همچنان از دیدار اقوام شاد می شوم.

 

+ کتا ; ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٤
comment نظرات ()