آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

همچنان دید و بازدید

هر چقدر که در بچگی و تا همین دو - سه سال پیش هم دید و بازدید عید نوروز را یک کار اجباری می دانستم و از این اجبار خوشم نمی آمد، در این یکی دو سال اخیر، به اینکار علاقمند شده ام. از دیدن اقوام و دوستان خوشحال می شوم. حتی چند بار در یک روز!

دوم فروردین هم به ساعت ده و نیم شب به وقت جدید رسیده. امروز هم تمامن به عیددیدنی گذشت و فردا قرار است به بازدید بگذرد.

امروز هم پنج جا رفتیم عید دیدنی. این بار دو جا صبح و سه جا عصر. صبح ساعت ده و نیم به وقت جدید از خانه خارج شدیم و یکربع بعد رسیدیم به خانه ی دختر دایی ِ مادر حمید. بله! درست شنیدید. نسبت به همین دوری بود! از نظر ما ساعت یک ربع به یازده بود اما انگار از نظر آنها هنوز یک ربع به ده بود. این دختر دایی مادر حمید همیشه سبزه های خیلی حیلی بزرگ و خیلی خیلی زیاد و خیلی خیلی سرسبزی درست می کند که فکر کنم من تمام مدتی که آنجا بودیم چشم دوخته بودم به سبزه ها! وقت خدا حافظی هم نفری یک هزار تومانی و یک تقویم بانک کار آفرین عیدی گرفتیم.

بعد رفتیم خانه ی یکی دیگر از عمه های حمید. خانه شان  توی این برج جدیده ی کنار آ اس پ است. یک مهمان دیگر هم خانه ی آنها بود که آقاییست که نمایشگاه و فروشگاه فرش دستباف دارد و ما کلی از افاضاتشان مستفیذ شدیم. باور کنید من به هیچ وجه قصد نداشتم این دو کلمه ی عربی را اینطور پشت سر هم  بکار برم اما واقعن هیچ دو کلمه ای بجز این دو کلمه نمی توانستند عمق مطلب را نشان دهند. مثلن آن آقا می گفت که از طمع گذشته و به قناعت رسیده و شعر هایی در این باب می خواند. منجمله اینکه :

یک نکته بگویمت به تحقــیق بســــنج

گرکــــامل و عاقـــلی مرنجان و مــــرنج

رنجاندن و رنجشت همه از طمـع است

بگذر ز طمع که خود به است از صد گنج

ما انقدر نشستیم تا آن آقا بلند شد و خداحافظی کرد و رفت و بعدش هنوز ما ده دقیقه ی دیگر هم نشستیم و بعد وقت خدا حافظی عمه ی حمید به پسرش اشاره کرد که برود عیدی بیاورد و در کمال ناباوری دیدیم که یک چک پول پنجاه هزار تومانی به نوین عیدی دادند . در حالی که سال های پیش یک مقدار صد تومانی و دویست تومانی امضا شده عیدی می دادند. و من برای اینکه تعارفی کرده باشم و گفته باشم که چرا این همه خجالت دادند، گفتم: " بابا ما منتظر اون صد تومنی امضا شده ها بودیم!!" که دیدم پسر عمه دوید رفت توی اتاق که صد تومانی امضا کند و بیاورد و کرد و آورد! خب این بزرگ ترین سودِ تمام عید دیدنی هایمان بود! این شد که حمید احساس کرد باید به کسی عیدی بدهد و وقت خروج از برج، به نگهبان دم در دو هزار تومان عیدی داد!

بعد آمدیم نهار خوردیم و دوباره راه افتادیم رفتیم خانه دایی بزرگم و دختر یک دایی دیگرم و یک عمه ی دیگر حمید. حیف که این برگ تقویم ، با وجود اینکه خیلی دارم ریز می نویسم دارد تمام می شود و گرنه مجبور نبودم بقیه را خلاصه کنم. از این سه جا هم نوین فقط یک دو هزار تومانی عیدی گرفت و فردا قرار است مادر را از صبح بیاورم خانه خودمان تا کسانی که قصددیدار مادر را دارند بیایند اینجا. الان باد بروم گرد گیری کنم و میوه ها را بشورم. ساعت ده دقیقه به یازده به وقت جدید.

من این شب نویسی های یک صفحه ای را هم توی این تقویم جدید دوست دارم!

+ کتا ; ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۳
comment نظرات ()