آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

سود و زیان در اول فروردین

اول فروردین، توی همان نصف صفحه، پنج جا رفتیم عید دیدنی! صبح یکجا و عصر چهار جا.

صبح رفتیم دیدن بچه های دایی ام که مادرشان توی سال ٨٧ فوت کرده بود. البته این کلمه ی "بچه ها" را نمی دانم چرا نوشتم. چون کوچک ترینشان پنجاه و پنج سال را شیرین دارد!

بعد آمدیم نهار خوردیم. گوشت چرخ کرده را با پیاز و سیب زمینی خام رنده شده مخلوط کردم و دو طرفش را توی روغن سرخ کردم و بعد رویش فلفل سبز ریختم و سسی از رب گوجه و آب و نمک. و این را با پلو خوردیم. جمع کردیم، شستیم و باز راه افتادیم به قصد عید دیدنی.

اول رفتیم خانه خاله حمید که هشتاد و چند سالی دارد. آنجا یک نکته ی جالبی بود که خانم خدمتکاری داشتند که کلی شیکان و پیکان بود و تیپش مثل هنگامه ی خواننده بود. همان که "یا تو یا هیچکس دیگه " را می خواند فرض کنید با آن ادا و اطوار و طرز لباس پوشیدن کسی پذیرایی کند. و خاله ی حمید هم هی بهش بگوید :"اون بشقاب کوچیکا رو بذار!" و او هم هی بخندد و بشقاب بزرگ ها را بگذارد و بگوید:"چه فرقی می کنه!" در آنجا من یک چای خوردم و حمید دو تا چای خورد و نوین چای نخورد و آخرش هم خاله جان لای قرآنش را باز کرد و پول های مختلفی از نوع پانصد و هزار و دو هزار تومانی بود و ما هر سه چون آدم های قانعی بودیم نفری یک پانصد تومانی برداشتیم. و خدا حافظی کردیم و حمید اما دم در یک دو هزار تومانی به خانم خدمتکار عیدی داد. و در کل پانصد تومان ضرر کردیم!

بعد رفتیم خانه عمه حمید که شوهرش را دوسالی هست که از دست داده و سه دختر داردکه دو تایشان رفته اند کانادا و یکی شان شمال بود و عمه تنها...عمه خسته... عمه دم به گریه بود و من برایش تشخیص افسردگی شدید دادم و از دیدن حال عمه، خودمان هم با چشم های پر اشک خدا حافظی کردیم.

بعد رفتیم خانه دکتر شین که پسر عموی پدرم است و او و زنش آنقدر حرف زدند که من میان کلامشان فقط منتظر یک فرصت بودم که قفط بتوانم بگویم :"خب اگر اجازه بدهید..." که نمی شد و یک ساعتی طول کشید تا توانستم این چند کلمه را بین کلماتشان جایی بگنجانم.

آخرش هم رفتیم خانه دختر عموی خودم که او هم مادرش را در سال گذشته از دست داده و آنجا هم یک و نیم ساعت نشستیم و آنجا یک جور هایی مثل ستاد انتخاباتی آقای مهندس میم بود. و حدود یک و نیم ساعتی نشستیم و نوین ده هزار تومان عیدی گرفت که در آنجا سود خوبی کردیم چون کسی هم نبود که مجبور باشیم بهش عیدی بدهیم!!

+ کتا ; ۸:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢
comment نظرات ()