آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

روز آخر سال

روز آخر سال ست. توی خانه ی ما کارهای زیادی اگر بخواهند انجام شوند، هنوز باقی مانده اند. اما همان کسی که تا امروز انجامشان نداده گویا که از الان به بعد هم دل و دماغی برای انجام دادنشان نخواهد داشت.

 کار هایی هم  انجام شده. مثل سبز شدن سبزه ها. خریدن سنبل. خریدن مرغ و گوشت و نان هم برای خودمان و هم برای مادر به اندازه روز های تعطیل. خریدن دارو و پوشک برای مادر به اندازه روز های تعطیل. شستن رویه ی مبل های راحتی و دوباره با هزار زحمت کشیدن آنها روی مبل ها  و خالی شدن  ِ تقریبی ِ سبد لباس های چرک.  بالاخره رفتم آن شلوار را هم خریدم. قیمتش هم سیزده هزار و پانصد تومان نبود. شانزده هزار و پانصد تومان بود که پشت ویترین، قیمت بغل دستی اش آمده بود روی این و ما اشتباه کرده بودیم. آقای فروشنده هم حتی پانصد تومانش را هم تخفیف نداد. من هم که در عمرم هیچوقت چانه نزده ام، مثلن آمدم چانه ای بزنم و اول پانصد تومانش را نگذاشتم. آقای فروشنده که داشت با تلفن هم حرف می زد اشاره کرد که پانصد تومان کم است! و من در حالیکه داشتم پانصد تومانی را از توی کیفم در می آوردم گفتم: " قابل شما رو که نداره ! اما قابل ما رو مثل اینکه داشت!" آقای فروشنده هم که حواسش کاملن توی تلفن بود پانصد تومانی را برداشت و توی کشوی میزش گذاشت!

علاوه بر آن یک ژاکت خاکستری هم خریدم. که یقه ی گرد قشنگی دارد و دور یقه ی گرد قشنگش دو تا خط سفید هست و سر آستین هایش هم همینطور.  

اما کار هایی که نکردم : سلمانی نرفتم. آجیل نخریدم. میوه نخریدم. شکلات نخریدم. آن قسمت های رنگ روشن فرشمان را که می خواستم با شامپو فرش بشورم نشستم. برای هفت سین هنوز سرکه و سیب و سمنو و سنجد و شمع و برای دور سبزه روبان نداریم.

صاف همین روز آخر سالی سارا خانم هم درخواست مرخصی کرد و با خواهرش رفته خرید. اول گفت صبح برود عصر برگردد. من مخالفت کردم. چون او هفته ای سی ساعت مرخصی دارد. ده ساعت روز را می رود و من را از کار و زندگی می اندازد و شب را بر می گردد می خوابد و تازه برایش بیست ساعت هم اضافه کاری حساب می شود. بهش گفتم اگر می خواهی بروی مرخصی، من مادر را می برم خانه خودمان و فردا بر می گردانم . تو هم خانه خواهرت بخواب و صبح بیا. گفت که شب نمی خواهد آنجا بماند. گفتم من هم نمی توانم روز آخر سال بیایم اینجا تا شب بمانم. باید مادر را ببرم. چون خانه ی خودمان هم کار دارم هم خرید. بالاخره راضی شد.

 صبح با حمید و نوین رفتیم مادر را برداشتیم و کمی چهار تایی توی خیابان ها چرخیدیم و کمی خرید کردیم و بعد آمدیم خانه کمی کار کردیم و نهار پختیم و خوردیم و جمع کردیم و ساعت رسیده به الان. الان ساعت چند است؟ ...  ده دقیقه به چهار. خب زود باشم بلند شوم بروم به بقیه کار هایم برسم؟ ... می روم. اما الان دلم می خواهد بنشینم اینجا و همینطور بی خود بی جهت بدون آنکه بدانم چه چیز می خواهم بنویسم تایپ کنم. مثلن این را که درخت ها چقدر برگ در آورده اند! یا مثلن این را که فردا این وقت، دیگر توی سال نو خواهیم بود. و مثلن اینکه راستی آیا این آخرین پست من در سال کهنه خواهد بود؟ اگر اینطور باشد باید اینجا نوروز را به همه ی دوستان عزیزی که خواننده این وبلاگ هستند تبریک بگویم. اما شاید مثلن فردا پیش از ساعت سه و سیزده دقیقه هم فرصتی دست دهد و من باز دلم بخواهد بیایم اینجا چند کلمه بنویسم. کسی چه می داند؟...  

اما اگر چنین فرصتی دست نداد من  همینجا سال نو را به همه ی شما خوانندگان عزیز این وبلاگ که حالا دیگر علاوه بر خواننده ی این وبلاگ بودن، نزدیک ترین دوستان من هستید صمیمانه تبریک می گویم و برای تک تک شما آرزوی سالی پر از لبخند و دوستی و سلامتی و دل خوشی و مهر و  عشق دارم.  نوروزتان خجسته باد.

 

 

 پی نوشت : تمام کامنت های پست قبل پاسخ داده شد.

 

+ کتا ; ٩:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٩
comment نظرات ()