آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

آرام

 

          از پشت تمام بوق ها-
          چانه زدن ها
          فریاد ها

          از پشت تمام چراغ های قرمز و سبز
          از پشت تمام نگاه ها -
          آرزو ها

          آرام
          می آید و می رود
          سال نو

 

نمی دونم شایدم همه ی دل گرفتگی م از بی پولی نباشه کما اینکه الان به اندازه ای که بتونم برم برای روز های تعطیل عید، گوشت و مرغ بخرم داریم اما همینطور نشستم و هیچ کار نمی کنم. انگار با دنیا لج کرده م.

از خودم می پرسم دلم چی می خواد مگه؟ خب ...  یه شلوار دیده بودم اون روز که با زن عمو رفته بودیم خیابان گردی، توی یکی از پاساژ های ونک که از اجناس ترک بود و یه خاکستری ِ خوشرنگی بود و قیمتش هم خیلی مناسب بود. سیزده هزار و پانصد تومان بود.  دلم می خواد برم بخرمش که دو جا که باید بریم عید دیدنی اقلن یه چیز نو داشته باشم.

دیگه؟ هزار سال هم هست که دلم می خواد موهامو کوتاه کنم و نمی کنم.  دیگه؟ ... دلم می خواد صبح ها پاشم برم کوه. دلم می خواد میوه های آبرومند هم داشته باشیم. دیگه؟... اینکه حمید بیاد بریم دکتر ببینیم سر گیجه ش چرا خوب نمیشه ؟ دیگه ؟ دیگه همین. بیشتر از اینا چیزی نمی خوام. آهان از اون شکلات هایی که توش پوست پرتقاله و مال قنادی مینیونه هم میخوام.  یه ذره گل هم می خوام. حتمن سنبل هم خیلی گرونه. از همه چی بیشتر یه دوربین عکاسی ِ خوب دلم می خواد... این غول چراغ جادو کجاس پس ؟ ....

+ کتا ; ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٧
comment نظرات ()