آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

تکرار

یک:

ده دقیقه به هفت ِ شب ِ شنبه ٢۴ اسفند ٨٧ است.

من و مادر توی آشپزخانه ی مادر، روبروی هم نشسته ایم پشت میز. من گاه به گاه حرف هایی می گویم و مادرم آخر ِ حرف ها را گاه به گاه تکرار می کند. یک لیوان آب هم جلوی دستش هست که گاه به گاه جرعه ای از آن می نوشد و دفتری که گاه به گاه ورقی می زند.

از حالا به بعد من دارم همینطور که می نویسم، همین نوشته را مثل دیکته ی دوران ِ دبستان، کلمه به کلمه و با صدای بلند برای مادرم می خوانم. بعد از هر جمله، کمی سکوت که بکنم،‌ مادرم کلمه ی آخر جمله را بعد از من تکرار می کند. الهی که من قربان ِ آن چشم های خوشگلش بشوم. نقطه را می گذارم و توی چشم هایش نگاه می کنم و می خندم. مادرم می گوید :‌ " بشوم"!

دو:

منتظر ِ ساراخانم هستیم که قرار است ساعت ٧ بیاید. بعد ساعت ِ ٧ و نیم، باید نوین را که رفته امتحان زبان ِ آخر ترمش را بدهد از کلاس برداریم.

دخترم از شدت ِ حلال زادگی همین الان تلفن زد که امتحانش تمام شده و در خواست کرد که زود تر برویم دنبالش چون امشب قرار است با همکلاسی هایش تا صبح توی مدرسه بمانند و برای اینکار ذوق دارد و دلش می خواهد زود تر برود چون بقیه از صبح، بعد از آخرین امتحان میان ترمشان مانده اند و تنها اوست که چون امتحان زبان داشت، ظهر آمده خانه و دلش آنجا پیش بچه هائیست که مشغول خوشگذرانی اند.

سه:

ساعت ٧ شد و ساراخانم هنوز نیامده و حمید رفت برای مادر میوه بخرد و من نمی توانم بروم دنبال نوین.

بعد از این جمله ی آخری اندکی مکث کردم و داشتم فکر می کردم که دیگر چه بنویسم و در سکوت ِ بعد از نقطه ی آخر جمله ام، مادرم تکرار کرد : "دنبال ِ نوین"

چهار:

کمی بعد یعنی حدود ٧ و پنج دقیقه حمید با دستی پر از نان و پر از میوه برگشت و نیامده باز رفت دنبال نوین و ما امیدواریم تا وقتی که آنها می آیند،‌ سارا خانم هم آمده باشد که نوین معطل نشود و بتوانیم او را به موقع به مدرسه اش برسانیم. من بلند شوم میوه ها و نان ها را از روی میز بردارم و سر و سامان بدهم ببینم چه پیش می آید. الان شده ٧ و ده دقیقه.

پنج:

ساعت ٧ و بیست و پنج دقیقه است. نوین و حمید آمدند و سارا خانم نیامد. حالا نوین و حمید رفته اند یک خرید کوچکی برای نوین بکنند و برگردند و من هم با سارا خانم تماس گرفتم و گفت که در راه است ولی نمی داند چه موقع می رسد و گفت که اتوبوس الان از جلوی یک بیمارستانی رد شد و توی صدای قطع و وصل شده ای که بهم می رسید من یک ولی عصر ِ بریده بریده شنیدم و دارم فکر می کنم بیمارستان ولی عصر دیگر کجاست؟!

شش:

نوین گفت اگر نوین و حمید برگردند و سارا خانم هنوز نرسیده باشد،‌ حمید او را ببرد مدرسه و من ِ بیچاره با تاکسی برگردم خانه. حمید البته گفت فرقی نمی کند. او حاضر است که خودش بماند و با تاکسی برگردد و من نوین را ببرم. من می خواهم بگویم که صبر کنند تا سارا خانم برسد و هر سه با هم برویم. حالا نیم ساعت دیر تر. وال لا! و مادرم تکرار کرد :‌"وال لا!"

+ کتا ; ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٥
comment نظرات ()