آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

تا یک هفته دیگر ساختمان ما خراب می شود...

شبنم می گفت وقتی کار های مهم تری از کار های خانه می توانی انجام بدهی باید به آنها برسی.مثلن تو نباید رخت اطو کنی وقتی می توانی نقاشی بکشی. باید لباس ها را بدهی اطو شویی! ...من اما بااینکه سال ها به این حرف شبنم فکر کرده ام هیچوقت لباس ها را نفرستاده ام اطو شویی. تازه موقعی که شبنم آن حرف را زده بود من هنوز مهندس نشده بودم که بتوانم کار های خیلی مهم تری هم انجام دهم.

...

ربط این حرف به امروز من این بود که...

نمی دونم!. نهار درست نکردم. و به این خاطر وجدانم ناراحته انگار. تلفن زدم موندو دو تا همبرگر آورده.

من اما امروز کار مهم تری هم انجام ندادم. فقط حال و هوای شاعری داشتم. حال و هوای اینکه بنشینم وبلاگ بخوانم که انگار مثل اعتیاد می ماند. بروم این طرف و آن طرف پیام بگذارم و بنشینم منتظر که ببینم پژواک صدایم تا کجا ها می رسد...

الان توی شرکت تنها هستم. تا یک هفته ی دیگر این ساختمان خراب می شود. امروز آمدند گفتند نخاله آهن های تخریب ساختمان را ۴ میلیون می خرند. خوشحال شدم که قرض الحسنه ی بهروز در آمد! 

صبح که با دادن وام به بهروز موافقت کردم انگار دنیا را بهش دادند. هیجان زده می خندید. گفت با این پول مشکلش حل می شود. گفتم «خوب که مشکل تو حل می شود.» گفت «خدا از خواهری کمت نکند.» حس خوبیست شاد کردن دل کسی. وا کردن گره از کاری. کاش همیشه از دست همه بر می آمد.

فکرم مشغول است. فعلن توان انجام کار دیگری را ندارم. فکر می کردم با فروش ویلا شاید افسردگی هایم کمتر شود اما نشد.

....

وجدانم ناراحت نباشد؟ 

 

+ کتا ; ۳:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢۱
comment نظرات ()