آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
آتش رادیویی آرام
بزرگترین اقیانوس دنیا در شهر مونتری ایالت کالیفرنیا شروع میشود، یا شاید تمام میشود. بستگی دارد به این که آدم به چه زبانی حرف بزند. دوستم زنش قهر کرده. سرش را انداخته پایین و از در رفته بیرون و حتی یک کلمه نگفته خداحافظ. رفتیم و قدری شراب پورت برداشتیم و راه افتادیم طرف اقیانوس آرام.
یک ترانهء قدیمی هست که همه گرامافونهای سکهای آمریکا مینوازندش. آن قدر این ترانه قدیمی است که در ذره ذرهء غبار آمریکا ضبط شده و روی همه چیز نشسته و صندلیها و ماشینها و اسباببازیها و چراغها و پنجرهها را تبدیل کرده به میلیاردها گرامافون که آن ترانه را دوباره در گوش دل های شکستهء ما بخوانند.
نشستیم در ساحل کوچکی که پشتش صخرههای خارا بود و جلویش عظمت اقیانوس آرام، با همهء گنجینهء حرفهایش.
داشتیم با رادیوی ترانزیستوریاش راک اند رول گوش می کردیم و بیدل و دماغ شراب می خوردیم. هر دو حالمان گرفته بود. مانده بودیم بقیه زندگی اش را چه طور میخواهد سر کند.
باز یک قلپ شراب خوردم. گروه "پسر های ساحل" داشتند توی رادیو یک ترانه میخواندند درباره دخترهای کالیفرنیایی. از آنها خوششان میآمد.
چشمهایش مثل قالیچه های پاره پورهء خیس شده بودند.
مثل یکجور جاروبرقی عجیب سعی کردم دلداریاش بدهم. همه روضههای عهدبوقی را که به خیال خودمان برای کمک به دلهای شکسته ء مردم میخوانیم، برایش از بر ردیف کردم، اما کلمات به هیچ دردی نمی خورند.
تنها فرقش این است که آدم صدای حرف زدن یک نفر دیگر را می شنود. وگرنه وقتی آدم کسی را که خیلی دوست دارد از دست می دهد و اخلاقش گه مرغی می شود، واقعا هیچ چیزی نیست که بشود به او گفت و خوشحالش کرد.
آخر سر رادیو را آتش زد. یک خرده کاغذ دور و برش کپه کرد و بعد کبریت کشید به کاغذ ها. نشستیم و نگاه کردیم. تا آن موقع ندیده بودم کسی رادیو آتش بزند.
همان طور که رادیو با ملایمت می سوخت، شعله ها آهنگی را که گوش می کردیم ریختند به هم. آهنگی که در فهرست 40 اثر برتر شمارهء یک بود توی این هیر و ویر یکهو شد شماره 13. ترانه ای که شمارهء 9 بود، وسط یک همخوانی درباره عشق و عاشقی شد شماره 27. آهنگ ها مثل پرنده های پر شکسته، از آسمان محبوبیت می افتادند. بعد دیگر آب از سر همه شان گذشت.
ریچارد براتیگان
کتاب اتوبوس پیر
ترجمه علیرضاطاهری عراقی
.
توی خانه تنها بودم. دراز کشیده بودم روی تخت و توی نوری که از پنجره ی ظهر جمعه می آمد توی اتاق، داشتم این داستان را می خواندم. بعد که تمام شد کتاب را همان طور باز گذاشتم کنار دستم. یعنی در واقع دست راستم را که از آرنج خم شده بود و کتاب را نگه داشته بود جلوی چشمم را صاف کردم و کتاب، کمان ِ دایره ای به مرکز ِ آرنج من را در هوا پیمود و بر تخت بصورت ِ باز، فرود آمد.
بعدش یک نفس عمیق کشیدم و ناگهان دلم خواست بیایم اینجا توی وبلاگم بنویسمش. هر چند که شاید اگر سرچش می کردیم می توانستیم جای دیگری که آدم ِ دیگری روزی دلش خواسته بود بنویسدش را پیدا می کردیم...