آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

عصر ِ آرام

پرستار مادر امروز بعد از ظهر قرار بود برود مرخصی تا فردا عصر. اما ظهر زنگ زد که به جای امروز، فردا برود تا پس فردا. اینچنین است که من الان می توانم بنشینم برلب کامپیوتر و گذر عمر ببینم!  

شش و نیم عصر است.  من و نوین توی اتاق نوین هستیم. نوین داشت شکافتگی شلوار مدرسه اش را می دوخت که الان دارد به من با ذوق و شوق نشان می دهد و مثل ماه دوخته. و می گوید بنویس" یکبار دوخته رفته، یکبار هم دوخته برگشته که حسابی سفت بشود!"

من حالم از صبح خیلی بهتر است. یک اس ام اس دادم برای لادن و او جواب داد و گفت بهش زنگ بزنم و تلفن زدم و ده دقیقه با هم صحبت کردیم. توی خیابان بود و داشت می رفت یک چیزی را برساند به مدرسه ی پسرش. البته من از اینکه از جریان بیمارستان رفتنش خبر دارم چیزی نگفتم. حالش بد نبود. هیچ نمی دانم اصلن زن برادرم حرف هایش تا چه حد صحت داشته. قصد هم ندارم کنکاشی بکنم. مهم اینست که الان لادن حالش خوب است.

برای اینکه بتواند عکس های او که خاله ی مامانش شده ایم را ببیند رفتم یک وبلاگ درست کردم و عکس های او که خاله ی مامانش شده ایم را گذاشتم آنجا.  و این کار، کار لذت بخشی بود...

+ کتا ; ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٢
comment نظرات ()