آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

مکالمه

عدس های خیس خورده را ریختم توی ظرفی که می خواهم در آن سبزه سبز کنم، میانشان دنبال نوک سفید جوانه ها گشتم. کم بود. اما ترسیدم بیشتر از این خیس بخورد. رویش را پارچه نمدار گذاشتم.  فکرم اما از دیشب مانده میان حرف های زن برادرم که از لادن می گفت...

 بعد از مدت ها به من تلفن زده و سر بسته می گوید:"حدود دو ماه پیش لادن حالش خوب نبوده. بیمارستان بستری بوده." دلم ترسیده و مردد برمی گردد می رود توی راه ِ زمان. جاده ی تاریکی که نمی داند از کدام سو به او می رسد...  ازش می پرسم:" چرا همان موقع نگفتی؟..چی شده بوده؟؟" می گوید:" نگفتم که ناراحت نشی!" بعد می گوید :"شوهرش هم کتکش زده بوده و توی دارالمجانین هم به وضع بدی بسته بودنش. نمی دانم چطور سرش را بین زانو ها گذاشته بودند." من مغزم داغ می شود. خودم ساکتم. به زور سعی می کنم چیزی بگویم و با صدای ضعیفی که نمی دانم از کجای گلویم در می آید می گویم:"چرا وقتی که خبر دار شدی بهم نگفتی؟ من از فامیل کمک می گرفتم..." می گوید:" آره باید می گفتم بهت! "

.

 پی نوشت: آقای علیرضا روشن مقاله ای تحت عنوان نکاتی درباره امر داستانی در هزاردستان گذاشته اند که به نظرم بسیار خواندنی ست.

+ کتا ; ۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٢
comment نظرات ()