آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

خیابان های آخر اسفند

زن عمو هنوز اینجاست. از صبح با هم رفتیم توی خیابان های آخر اسفند به تماشای مردم!

رفتیم قنادی شیرین را هم توی الهیه پیدا کردیم. یعنی قبلن هم یکبار چند سال پیش با حمید پیدایش کرده بودیم اما فکر نمی کردم این بار به تنهایی بتوانم پیدا یش کنم اما شد! زیاد شلوغ نبود. چهار تا جعبه شیرینی برای عید خریدم : نان نارگیلی، نان برنجی، نان گردویی و نان نخودچی. شد شانزده هزار تومان! بعد تصمیم گرفتم که هر جعبه را با مادر نصف کنم و هشت هزار تومانش را بگذارم به حساب ایشان! توی دید و بازدید های عید معمولن شیرینی ها زیاد خورده نمی شوند و می شود هر دو خانه را با همین ها پذیرایی کنیم. از آن گذشته، هر چه فکر می کنم می بینم کسی نمانده که عید به دیدارمان بیاید! بیشتر اقوام مسافرت هستند. شاید یکی دو خانواده بیایند که مگر توی آن دیدار فورمالیته ی کوتاه چقدر شیرینی می خورند؟ این فکر ها توی سرم بود اما نمی دانم چرا توی سر آدم این همه طول نمی کشد که نوشتنش طول می کشد ؟ !

توی پرانتز: یکبار دیگر هم نوشته بودم که حساب فکر از حساب کلمه جداست. الان دارم به همین موضوع فکر می کنم. عجیب است که فکر ها کلمه ندارند. من یک فکری می کنم و بعد باید برای ارائه ی فکرم کلی دنبال کلمه بگردم . راستی فکرها چی هستند؟...

دیگر اینکه حتی وقتی که قصد خرید ندارم هم، قدم زدن بی هدف را توی خیابان های آخر اسفند دوست دارم. گرچه که امسال، شوق زیادی در چشم های مردم دیده نمی شود اما جوش و خروشش به هر حال بیشتر از دیگر مواقع سال است. مردم انگار توی مغازه ها، پشت ویترین ها دارند دنبال بهانه ای برای دلخوشی می گردند...

 

+ کتا ; ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٠
comment نظرات ()