آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

!

من نمی دانم این چه جلسه ای بود اصلن!

داور فرمود که اعتراض را مطالعه کرده ولی فرصت ندارد پاسخ بدهد!!  پاسخ را موکول کرد به آخر اردیبهشت. گرچه که او گفت تا آن تاریخ، فرصتی برای رسیدگی ندارد و گرچه که هیچ اشاره‌ای به این موضوع نشد که این تاریخ زمانی ست که قرار است شرکا هم از ینگه‌دنیا بیایند،  اما معلوم بود که پیش از برگزاری جلسه، با آنها هماهنگ کرده.

این ندیده گرفته شدن ِ اعتراض، بعد از این همه مدت، مسلم است که برای من و حمید حس خوبی نداشت.

مشخص بود که حمید فشار عصبی زیادی را تحمل کرد.

من حرف زیادی نزدم. تنها موقعی که حمید داشت به مهیار می گفت :" بقیه شرکا فقط به منافع خودشان فکر می کنند"  و مهیار هم داشت متقابلا پاسخ می داد که :"  مگر تو به منافع خودت فکر نمی کنی؟!"  من به مهیار گفتم که:" این را قبول کنید که اگر حمید تنها در فکر منافع خودش بود، با هر مشکل و سختی و قرض و گرفتاری، بدون اینکه شرکا پول بدهند، کار را به اتمام نمی‌رساند و الان ساختمان نیمه کاره مانده بود. "

موقع خداحافظی، داور به حمید توصیه کرد که انقدر حرص نخورَد! و برایش توضیح داد که این فشار های عصبی ممکن است منجر به سکته شود!!

حالا باید صبر کنیم تا اواخر اردیبهشت. اما توی راه ِ برگشت، من و حمید تصمیم گرفتیم که توی جلسه‌ی بعد، وکیلمان را هم ببریم. یا اینکه اصلن حمید نیاید و من و وکیل برویم.  قرار شد بگوئیم که وکیل را من گرفته ام به دو دلیل: اول اینکه سرمایه ای گذاشته ام  که الان می بینم منافعم نادیده گرفته می شود و دوم به دلیل اینکه تحمل بار فشار عصبی این گونه جلسات چون فامیلی است و احساسات هم در آن دخیل است، برای حمید خطرناک است و بهتر است که یک وکیل از جانب او صحبت کند.

به وضوح می توان دید که چون حمید فرزند کوچک خانواده خودشان است، همه از شرکا گرفته تا خود داور، نسبت بهش احساس بزرگتری می کنند و به جای اینکه به اعتراض رسیدگی کنند، سعی دارند مجابش کنند که به خاطر دیگران باید کوتاه بیاید. در صورتی که با وکیل نخواهند توانست اینطور برخوردی بکنند و شاید بفهمند که قضیه حد اقل برای ما مهم تر از این حرف هاست...

+ کتا ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٩
comment نظرات ()