آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

آدم ِ زنده!

یک:

کسلم. خانه مرتب نیست. من مرتب نیستم. ساعت ده و نیم است و زن عمو هر آن ممکن است بیاید. باید بلند شوم.

دو:

دل شوره دارم. غمگینم. از جلسه ی عصر می ترسم. حرف هایی که شاید بزنم را کم و بیش توی ذهنم مرور می کنم و امیدوارم مجبور نشوم صحبت کنم. ظاهرم آرام است اما درونم سخت به هم ریخته. بروم زاناکس بخورم.

سه:

با نشستن کاری پیش نمی رود. گاهی می شود (کاری پیش) نرود گاهی نمی شود. این را یادم نرود که آدم زنده بدبختانه باید زندگی کند.

چهار:

تلفن خانه ی سارا موقتن به دلیل اینکه دارند جا به جا می شوند قطع است. یک شماره موبایل فقط ازش دارم که با ته مانده ی یک کارت که پانصد تومان اعتبار داشت با آن شماره تماس گرفتم که خانمه گفت :" شما می توانید "یک" دقیقه صحبت کنید!" فوری قطع کردم . چون همینطوری معمولی با اروپا با اعتبار پانصد تومانی می شود بیست دقیقه حرف زد.

هی دارم می گویم یک دقیقه پانصد تومان. دو دقیقه هزار تومان. چهار دقیقه دو هزار تومان. هشت دقیقه چهار هزار تومان. بعد با خودم می گویم بروم یک کار پنج هزار تومانی بخرم و زنگ بزنم بهش. فرض کنم یک دسته گل خریده ام برایش... اما هنوز نخریده ام.

پنج:

امروز برای مادر باید گاباپنتین و سنتروم سیلور بخرم. یادم نرود

شش:

نهار فکر کنم نهار باقالی پلو بپزم.

هفت:

من از تمام توصیه هایی که دوستان عزیز در کامنت دانی پست قبلی نوشتند صمیمانه سپاسگزارم.

 

+ کتا ; ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٩
comment نظرات ()