آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
یک
یکشنبه ی خواب آلود مرا در آغوش گرفته و هی در گوشم می گوید : " آرام"...
دو
ساعت کی از یک گذشت؟ من کجا نشسته ام؟ صبح چرا کش می آید این همه تا لبه های ظهر، تا کناره های شب؟...
سه
شش عصر ِفردا یک جلسه ی مهم داریم برای رسیدگی به اعتراضمان . حمید گفته من هم بروم . از همین الان طپش قلب گرفته ام. باید بتوانم فکری به حال لرزش صدایم بکنم. باید بتوانم کمی قوی تر باشم.
چهار
ظهر ِ فردا مهمان دارم. زن عمو می آید اینجا. عصر امروز نوین کلاس آواز دارد. چه پراکنده ام. رویه ی راحتی ها را می خواستم در آورم بشورم. یادم نرود.