آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

به تماشایش...

توی این فصل که همه جا صحبت و حال و هوای آمدن نوروز است من دلم گرفته. پارسال این وقت سبزه هامان جوانه زده بود اما امسال من هنوز حتی نه گندم در خانه دارم نه عدس.

یاس های زرد جلوی خانه مادر همه به گــُل نشسته اند ، درخت آلوی توی حیاط، هم شکوفه های سپیدش را شکوفانده و من اما هنوز هم دلم گرفته. سه روز پیش سارا دختری به دنیا آورد  و من هنوز هم دلم گرفته. مدت های طولانی عکس هایش را نگاه می کنم. یاد روزی از روز های یازده سالگی ام می افتم که سارا را آورده بودند خانه ی مادر. آن روز اولین بار بود که بوی نوزاد می شنیدم.

 بوی نوزاد بوی نویی بود که با همه ی بو های دیگر فرق داشت. گذاشته بودندش روی تخت من. همه توی آشپز خانه نهار می خوردند و من رفته بودم مدت های طولانی فقط تماشایش می کردم. بویش می کردم. کنار گردنش را می بوسیدم. روی گودی ِ بالای دماغش را می بوسیدم. من ِ یازده ساله خاله شده بودم... حالا من ِ چهل ساله، خاله ی مامان شده ام!

کلی ازم خواهش کرده بود که وقت زایمان بروم پیشش که توی دیار غریب آن همه تنها نباشد و من نمی توانستم. حالا دلم، همین دلِ گرفته ام را فرستاده ام پیشش بی آنکه کسی بداند...

+ کتا ; ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
comment نظرات ()