آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

نیمه های شب،

نیمه های شب، زمان کند تر می گذرد و چند دقیقه ای که درجه باید بماند توی دهان،...کلی وقت است برای فکر.

نیمه های شب شاید زمان کند تر نمی گذرد اما سرعت فکر ها بیشتر می شود که فکر های مادرم اینهمه بیدار می شوند و هر نیمه شب صدای زنگ می شنوند و هی اف اف را بر می دارند و هی می پرسند: «کیه؟! »، و کسی نیست.البته که کسی نیست. و بعد من می روم توی راه پله و از کنار پنجره ی باز، نیم تنه اش را در آغوش می کشم، می بوسمش و می گویم که مادر جان! کسی نبود...کسی نیست...کسی در نزد. و او جواب میدهد:.....آه مهم نیست چه جواب میدهد! مهم اینست که دست چپ ام را که از پشتش عبور میدهم و میرسانم به بازوی چپش، دستم کلی اضافه می آید...و باز می بوسم اش و او هم می بوسد ام و لبخند می زند و نیمه شب ها چقدر طولانی اند...

درجه را می خواهم از دهان تب دار بیرون آورم. می گویم:« بس است». اشاره می کند که:« نه! یک دقیقه مانده!» . از چشم های باهوشش اجازه می گیرم که این یک دقیقه را بی خیال شود! درجه را می کشم بیرون و جیوه را دنبال می کنم تا سی و هشت و نیم...

و نیمه های شب همچنان کشدار و عقربه ها بر جای خود ایستاده اند وقتی آب گرم و عسل و چند قطره آب لیمو ی تازه را باقرص می دهم دستش و می شمارم که صبح امروز شد روز دهم از بیماری اش.

 

 

+ کتا ; ٥:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۸
comment نظرات ()