آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

جریان لرزیدن صدا

نمی دانم چرا وقتی من حرف های مهم می زنم صدایم می لرزد. از این جریان ناراحتم. دست خودم هم نیست. نمی توانم وقتی دارم حرف های مهم می زنم آنقدر به اعصابم مسلط باشم که صدایم نلرزد. و تازه نیم ساعت بعدش هم علائم حمله ی میگرنی با ایجاد لکه های کور مقابل چشم هایم هویدا شد. نمی دانم چرا نمی توانم آنقدر به اعصابم مسلط باشم که وقتی دارم حرف های مهم می زنم به خودم بگویم آرام باش وگر نه میگرنت هم یاد حساسیت هایت می افتد ها!

 و من با برادر مهیار امروز به مدت نیم ساعت پای تلفن حرف های مهم زدم هرچند که صدایم لرزید...

بعد رفتم بانک که حقوق پرستار را بریزم به حساب موسسه و آنجا موقعی که داشتم فیش حواله را می نوشتم ناگهان دیدم که چشمم کلماتی را نمی بیند.

بعد حمید دوید از داروخانه ای برایم ارگوتامین خرید و داد همانجا توی ماشین خوردم و با همان حال چون جای پارک نبود، خودم پیاده شدم رفتم که بعد از سه ماه دوندگی ای که بالاخره منجر به این شده بود که مخابرات بهم یک پس ورد بدهد که بوسیله ی آن بتوانم ریز مکالمات تلفن ِ خانه ی مادر را بر صفحه مانیتور رویت کنم، فایلش را پرینت بگیرم چون که در خانه پرینتر نداریم که.

 الان ساعت ده دقیقه به سه ی بعد از ظهر پنجشنبه است.  حمید دارد سالاد درست می کند که ساعت سه که نوین می آید نهار بخوریم و بعدش من بروم خانه مادر تا فردا عصر که سارا خانم برود مرخصی. کسی چه می داند شاید هم دلم خواست مادر را آوردم اینجا. شاید هم نه.

چی؟ ... نهار چی داریم؟ خوراک مرغ با سبزیجات.  در واقعش با هویج و لوبیا سبز و ذرت و نخود سبز و رب گوجه. چی؟ گرسنه شدید؟ تقصیر من نبود! تقصیر گلناز بود که همیشه می پرسد و تقصیر ایگنورنت که توی یک کامنتی پرسیده بود!

 

+ کتا ; ۳:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
comment نظرات ()