آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

وات آر یو دوینگ رایت ناو ؟ بخش اول

یک

جلوی در ِ پارکینگ ِ شرکت، توی ماشین نشسته ام. حمید رفت بالا سری بزند و برگردد برویم خانه. از صبح چند بار تصمیمش را عوض کرد تا به اینجا رسیدیم.

 اول قرار بود با هم بیاییم سمت شرکت و او پیاده شود و من ماشین را بردارم بروم دنبال چندتا از کار هایم مثل خرید کردن برای مادر و رفتن به بانک برای گذاشتن چک خواهر زاده ام به حسابش. بعد برای اینکه او که ساعت پنج جایی قرار داشت بی ماشین نمانَد، قرار شد بعد از اینکه کارهایم تمام شود بیایم شرکت ماشین را بدهم به او و با وسایل حمل و نقل عمومی بروم خانه. تا همین یک ساعت پیش قرارمان همین بود و آن موقع داشتیم می آمدیم سمت ِ شرکت. اما از آنجایی که خودش راننده بود ناگهان پیچید سمت ِ خانه ی مادر و در آنجا بود که قرار شد مرا برساند که خرید های مادر و کار ِ بانک را انجام دهم و بعد خودش ماشین را ببرد و من هم خودم بروم خانه. اما بعد از انجام کار بانک و خرید ها وقتی داشتم دم ِ در ِ خانه ی مادر از ماشین پیاده می شدم که نان و شیر و نمک و دستکش های یکبار مصرف ببرم بالا،‌ دیدم به جای اینکه راه بیافتد برود، صندلی ماشین را خواباند و تصمیم گرفت تا من برمی گردم چرتی بزند. 

گفتم: " مگه نمی ری شرکت؟" 

گفت: " حوصله ندارم. با تو میام خونه."

بعد که من رفتم بالا و خرید ها را گذاشتم و مادر را با عجله بوسیدم و باز بوسیدم و بغل کردم و چلاندم و بوئیدم و یک دقیقه ای کنارش نشستم و دستش را کمی توی دست گرفتم، گفتم که : " اگه اجازه بدین، من برم چون حمید پایین تو ماشین منتظرمه" و مادرم همینطور بی هیچ عکس العملی توی چشم هایم نگاه کرد و من هم دلم از نگاه کردن توی چشم های خوشگلش سیر نمی شد اما خداحافظی کردم و آمدم،‌باز حمید به جای اینکه برود طرف خانه خودمان، پیچید سمتِ شرکت که سری بزند و زود بیاید.

وقتی اینجا ایستادیم و او رفت بالا، من اول غصه خوردم که جرا "اتوبوس ِپیر" را برای اینکه کیفم سنگین نباشد، صبح از توی آن بیرون گذاشته ام و بعد،‌توی کیفم دنبال ِ سرگرمی گشته ام و هی کاغذ ها را زیر و رو کرده ام که ببینم روی کدام می شود عبور لحظه ها را نوشت و آخرش این فاکتور ِ مغازه ی مصنوعات ِ فلزی بارسلون را پیدا کرده ام و مشغول نوشتن شده ام.

اما از آنجای همین نوشته که داشتم توی چشم های خوشگل مادرم نگاه می کردم حمید برگشته و دو تا بیسکوئیت سلامت هم آورده و من گفته ام:" نمی خورم!" و همینطور مشغول ِ نوشتن بوده ام و او گفته:" پس اقلن یک دقیقه نگهش دار که من ترمز دستی رو بکشم!" و من یک دقیقه بیسکوئیت ها را نگاه داشتم و ماشین راه افتاده و دوباره و این بار یکی یکی بهش پس داده ام و ما الان توی ولیعصر، مقابل پارک ساعی هستیم و آسمان آبیست و کوه ها درخشان و سپید، از لا به لای چنار های دوسوی خیابان، رفته رفته به ما نزدیک تر می شوند...

+ کتا ; ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٤
comment نظرات ()