آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

وات آر یو دوینگ رایت ناو؟!

یک

روی یک تکه کاغذ توی کیفم بود که قرار بود اینجا بنویسم اما در پست بعدی نوشتم!

دو

رفته بودم توی استارت و از آن میان، "شو دسکتاپ" را زده بودم به گمان اینکه "مایکروسافت آفیس ورد" را زده ام و داشتم از خودم می پرسیدم :"چرا وقت ِ سر درد دلت می خواهد چیزی بنویسی؟" بعد صبر کرده بودم "ورد" باز شود و باز نشده بود و دوباره رفته بودم توی استارت و نزدیک بود دوباره "شو دسکتاپ" را بزنم که دیدم آیکون ِ "ورد" کمی بالاتر است!

  لایه ای درد، سرم را در خود پیچیده.  و از صبح، فکر ها جلوی چشم هایم نوشته شده اند. روی هوا. نامرئی. روی درخت های خیابان، روی پیاده رو ها، روی مردمی که توی بیمه تامین اجتماعی منتظر نوبت هایشان بودند، روی بوی وایتکس روی انگشت های خودم، روی صورت غمگین نوین وقتی که از در آمد، روی فیلم بادی آو لایز وقتی با خودم فکر می کردم که اگر روزگاری بروم بخواهم زبان انگلیسی ام را تقویت کنم فقط برای این خواهد بود که موقع دیدن فیلم های به زبان انگلیسی هی خودم را شماطت نکنم که چرا انگلیسی ام انقدر ضعیف است!

من حالم خوب است؟ من حالم خوب نیست. سر درد دارم. و زندگی گاه یک چاه عمیق می شود که هر چه در آن سقوط می کنیم به تهش نمی رسیم...

رفتم از اول خواندم این نوشته را. و روی کلمه های سردرد، سرم بیشتر درد را به خاطر آورده بود. اینطوری می شود "سردرد" ها را پاک کرد که وقت ِ دوباره خواندنش این اتفاق نیافتد. حالا خواننده می پرسد چرا صورت غمگین نوین؟ و من باید توضیح بدهم که چرا! در حالی که او شاید دوست نداشته باشد کسی بداند چرا.  و شاید اصلن دوست نداشته باشد کسی بداند که غمگین بوده.  و این حق مسلم اوست. ولی شاید هم انقدر شفاف باشد که برایش مهم نباشد.  مثل همیشه که شفاف است و می خندد به روی تمام زندگی.

صدای حمید آمد که: " چایی می خوری؟"  و من همین دست راستم که داشتم با آن تایپ می کردم را گذاشتم زیر چانه ام انگشتهایم بین لب بالا و بینی ام بود و رویم را به راست، سوی در ِ اتاق چرخاندم و گفتم :" نه!" و دیدم انگشت هایم بوی وایتکس می دهد.

این یک آنتراکت بود وسط فیلم بادی آو لایز که من حرف هایش را نمی فهمم و فقط تصویرش را نگاه می کنم.  حالا حمید برای خودش یک چای ریخته و آمده که بقیه اش را ببینیم...

+ کتا ; ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱۳
comment نظرات ()