آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دوشنبه

یک- فردا !

دیروز رفتم شرکت مدارک و فرم های بیمه را پیدا کردم. قرار شد هفت و نیم صبح که نوین را می رسانیم مدرسه ، برویم دنبال کار دفتر چه بیمه. مدارک لازم را چند بار مرور کردیم. حتی گفتم:" عکس سه در چهار هم می خواد ها!" و حمید کلی گشت و پیدا کرد. مهر رو از دیروز که توی شرکت بودیم سه چهار بار تاکید کردم که:" پس یادش نره از شرکت بیاره وقتی میاد." شناسنامه و کپی و کارت ملی هم احتیاطن یادمون نره.

وقت ِ صبح بیدار شدن هی حمید گفت بندازیم فردا چون شب کم خوابیده و هی من اصرار اصرار که نه ! پاشو بریم. باز فردا هم می ندازیم فردا و اصلن اگه امروز نریم دیگه به من ربطی نداره و به هر زور  و زحمتی بود بلندش کردم و بعد از اینکه نوین صبحانه خورد، سه تا یی با مدارک رفتیم بیرون. نوین را رساندیم مدرسه و رفتیم توی اتوبان صدر که از طریق خروجی اش به سوی شریعتی شمال برویم که محض احتیاط پرسیدم: "مهر که یادت نرفت؟" ... و حمید کوبید توی پیشانی خودش با یک آخ بلند!

دور زدیم برگشتیم خانه. و چون من حدود ساعت ده صبح یک قرار تلفنی داشتم، دنبال بیمه رفتنمان افتاد به فردا.

حالا این چه نوشتنی داشت ؟ من نمی دونم! اما حتمن یه نوشتنی داشت که نوشته شد!

دو- مثل ِ ...

رفتم دیدم نشسته پشت میزنهارخوری داره درس می خونه.

گفتم : " تو بیداری هنوز ؟! ... فک کردم مسواک زدی بخوابی."

گفت: " خوابم پرید"

گفتم: " پرید ؟ ..."

گفت: " اوهوم

گفتم: " مثه قمری؟"

نگاهش تو هوای بالای سرش بال بال زنان رفت هوا و گفت : " فکر کنم مثه پروانه!"

 

سه - !

می آیند می نویسند : من آپ شدم منتظرت هستم ها! و من مثل یک بچه ی سر به راه ِ خوب، سرم را می اندازم پایین، راهم را می کشم می روم آنجایی که آپ شده و منتظرم هستند کامنتم را می نویسم و سرم را می اندازم پایین بر می گردم!

 

شاید چهار ی هم بیاید شاید نه!

 

+ کتا ; ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٢
comment نظرات ()