آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

اراجیف

این خیلی خوبست خیلی خوبست خیلی خوبست. سرم درد می کند. و این خیلی خوبست که این روز ها  "برخی از" کامنت گذار های عزیز دارند انقدر توی زندگانی من فضولی می کنند که من واقعا دارد از وبلاگم بدم می آید و این نوید بخش آینده ی روشن ترک اعتیاد می باشد.

و من با تمام وجود از کسانی که دارند در این مهم مرا یاری می کنند سپاسگزارم .

.

شما احتمالا الان متعجب هستید که این کتایون کیست و چه جور آدمیست؟ و این پاسخی ست که من خودم سال هاست در آن در مانده ام.  و کسی تا کنون نتوانسته این را بداند. و یاد سلامتی مادرم به خیر که او هم گاه به گاه با تعجب می گفت:" تو چه جور آدمی هستی؟"  آدمی که ازش توقع نمی رود روی حساب دو سه تا کامنت یکباره از وبلاگش بعد از نزدیک پنج سال وبلاگ نویسی بدش بیاید. آدمی که عقلش معمولن به کار های خودش نمی رسد. آدمی که می تواند به ناگاه از زیر بار همه ی مسولیت هایش شانه خالی کند و بگوید :"آخیش!"

و آدمی هیچگاه نمی تواند به تمامی، کسی را بشناسد و آدمی هیچگاه نمی تواند به تمامی خودش را بشناسد... :من آن آدمی که شما فکر می کردید نیستم؟! خب به سلامت. نفر بعد! و زندگی بازی لذتبخشی ست. هر چند که آدم گاه به گاه سرش درد بگیرد.

نه! فکر نکنم از وبلاگم بدم بیاید. بدبختی من اینست که من همین اراجیفی که می نویسم را دوست دارم!

+ کتا ; ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱۱
comment نظرات ()