آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

خاموش

 

یک-

حالی ندارم. گریه هایی دارم که اشک هم نمی شوند. حس درماندگی دارم. حس خرد شدگی دارم.  نمی فهمم بی نفس چطور باید امروز را به فردا رساند.  زمان باید جایی متوقف شود.بعد در  آن دم خارج از زمان، کسی از در بیاید که لبخند بزند... و در دست هایش امید بیاورد.

 

شب  و روز  را

چه تفاوت

 آن هنگام که

 زندگی

پرده ای تاریک است 

-

دو-

 نشسته ام از پشت شیشه گودر همه وبلاگ ها را خوانده ام اما جایی کامنت نگذاشته ام.  دلم خاموش است. 

حمید صبح باز سردرد داشت. سوماتریپتان نداشت. یک استامینوفن معمولی و یک کدئینه خورد ولی فایده نداشت. من آرام صبحانه چیدم. نوین بلند شد که پیانو تمرین کند. باز در اتاق را بستیم. حدود یک ربع به ده دیدیم دیگر اگر صبحانه مان دیر تر شود به کلاس پیانو نمی رسیم. چای ریختیم و داشتیم چایمان را شیرین می کردیم که حمید هم از اتاق بیرون آمد که با هم صبحانه بخوریم. هنوز سر درد داشت.

ما که میرفتیم بیرون بهمان سفارش کرد که برایش سوماتریپتان بخریم. رفتیم کلاس و برگشتیم و قرص را بهش دادیم و سوپ جو درست کردم با مرغ و پلو. بعد از نهار گفت سرش بهتر است. 

سه-

حس بدی دارم. انگار خواننده ی کتابی هستم که می دانم در صفحه های بعد اتفاقات بدی خواهد افتاد. می خواهم کتاب را ببندم و به خواندنش ادامه ندهم. اما نمی شود.دلم می خواهد در لحظه زندگی کنم اما لحظه ها هم مرا در خود نگاه نمی دارند...

چهار-

نوین دارد برای امتحان فردایش ریاضی می خواند. حمید بیشتر روز را خوابیده. من دارم وقتم را توی اینتر نت محو و نابود می کنم.  دارم فکر می کنم فردا اگر بیاید و برود حالم بد تر می شود یا بهتر؟ دارم فکر می کنم که دست هایم چقدر ناتوانند. ...

 

 

 

+ کتا ; ٤:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٩
comment نظرات ()