آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

وزنه ی سربی

صبح پنجشنبه هشتم اسفند. ته دلم انگار یک وزنه ی سربی آویخته اند.

حجم مسائل حل نشده مثل یک کوه مقابلم ایستاده. کاش این یک امتحان بود و مثلن آدم ورقه را سفید می داد و می آمد بیرون! توی همین فکر ها هستم که حمید می گوید:" تو غصه نخور، خودم حلش می کنم." من لبخند می زنم. اما نفس م بالا نمی آید. 

شنبه دهم است و هیچ تلاشی برای پرکردن حساب نتیجه نداده. به علاوه سرگیجه های خودش هم خوب نشده. دکتر نرفته ایم چون دفترچه بیمه هایمان را هنوز نگرفته ایم و عکسی مثل سی تی اسکن  هزینه اش زیاد است.  و از صبح امروز سردرد هم که گاه و بیگاه می گرفته باز آمده سراغش و نمی دانم چند تا سوماتریپتان خورده و هنوز خواب است. صدای بلند خرپفش می آمد و من رفتم در  ِ اتاق را بستم.  می خواستم ظرف ها یی که از دیشب توی سینک مانده بود را بشورم . در را بستم اما نمی دانم برای انکه صدای ظرف ها او را بیدار نکند یا برای اینکه من صدای خرپفش را نشنوم؟...

 

+ کتا ; ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۸
comment نظرات ()