آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

وقتی بیاید،...

امروز چکار می خواهم بکنم؟ فردا چکار می خواهم بکنم؟ هیچ کار. می خواهم بنشینم به تماشای عبور عمر. انگیزه ای برای انجام کاری ندارم.  شاید هم عوارض ناشی از بی پولی باشد که مثل طناب دست و پای دل ِ آدم را می بندد.

 به دلم می گویم : دل ِ آدم ِ زنده باید زندگی کند.  برایش باز شعر :" به آرامی مردن آغاز می کنی" را یاد می آورم اما اینها هیچکدام فایده ندارد. به دلم می گویم:" برویم  پایین شنا کنیم؟ این کار که پول نمی خواهد! " به دلم می گویم:" کاغذ برداریم طراحی کنیم؟ هم کاغذ داریم هم مداد هم وقت." به دلم می گویم:" ببین چه هوای خوبیست! بلند شو برویم درکه ... چه چیز مانع حرکت توست؟"

نمی دانم! به نظر می آید دلم بد جوری گرفته که به هیچ ساز من نمی رقصد...

          یعنی بهار

          وقتی بیاید،

          به خانه ی دل ِ من هم

          سری می زند؟

 

+ کتا ; ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()