آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

هیچ اتفاقی نیافتاده

شش و نیم عصر اولین روز از تعطیلی چهار روزه .- درست می گویم؟ چهار روزه؟ سه شنبه - چهارشنبه - پنجشنبه و جمعه-

ثانیه ها خسته از بطالت از روی هم لیز می خورند. کش و قوس می آیند و پشت پنجره ی تاریک - روشن بعد از غروب، سکوت ترد کوچه را نگاه می کنند.

ما هر سه بعد از ظهر خوابیدیم. من یک ربع پیش بیدار شدم رفتم چراغ ها را روشن کردم. تلویزیون را هم روشن کردم. دو سه تا کشمش از روی میز برداشتم خوردم. کمی با کانال ها ی تلویزیون ور رفتم.  دلم نخواست کتاب بخوانم. دلم نخواست بروم حمام. دلم نخواست ماشین لباسشویی را روشن کنم. دلم نخواست کسی را بیدار کنم. دلم همینطور ساکت یک گوشه ای توی خودش نشسته و هیچ جا را نگاه نمی کند. 

خیال می کند هیچ اتفاقی نیافتاده که مهم باشد.  هی دوره می کند : صبح با نوین رفتیم برای مادر نان و شیر خریدیم.  از پول مادر برای نوین یک دنت کاکائویی هم خریدیم. بعد دم در خانه ی مادر که می خواستیم از ماشین پیاده شویم، من برایش تعریف کردم که آن وقت ها، هر موقع من و مادر می رفتیم خرید، مادر به اصرار به من می گفتند:" یه چیزی برای خودت بخر! چیزی نمی خوای؟" و اگر من همچنان چیزی نمی خواستم آخرش خودشان بستنی می خریدند که برویم خانه با هم بخوریم.  این را که تعریف کردم بی هوا گریه م گرفت. اشک پشت ِ اشک، داغ می جوشید و سر می خورد روی گونه ام ...

+ کتا ; ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٦
comment نظرات ()