آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

مثل یک موزه، مثل یک اپرا...

 از چهار و نیم تا یک ربع به شش،

خانم معلم مشغول تمرین صدا با نوین بود. و هنوز نتوانسته بداند که صدایش سوپرانو است یا متسو یا آلتو! دامنه صدایش وسیع است اما اینکه کجا راحت می خواند هنوز معلوم نشده.  حدس می زند که یا متسو باشد یا آلتو اگر چه که توی سوپرانو هم خوب است. ولی گفت اگر توانایی خواندن در آلتو را داشته باشد شانس آورده چون هشتاد درصد خواننده های زن سوپرانو هستند.

 من تمام مدت محو تماشای در و دیوار خانه اش بودم. مجسمه های برنزی، چراغ های رومیزی عتیقه، کار های سفالی بی نظیر، ویترین هایی پر از بشقاب ها ی نقاشی شده ی قدیمی، ... داشتم فکر می کردم چقدر به درد این می خورد که تویش کلاس طراحی برگزار شود! و یاد کلاس های طراحی و در و دیوار های ساکتش افتادم. بعدش دلم خواست بار بعد کاغذ ببرم آنجا طراحی کار کنم و از این تصور کمی خنده ام گرفت. خودم را فرض کردم  که با تخته شاسی هی چهارزانو بنشینم این گوشه و آن گوشه ی آن خانه و طراحی کنم!! بعد  با گوشی ام یواشکی یک عکس از ورودی آشپزخانه اش انداختم.

گرچه که من پشت او نشسته بودم و گرچه که گوشی ام هیچ صدایی نداد موقع عکس انداختن اما نمی دانم چرا حس کردم متوجه شد. نمی دانم اما که متوجه شد یا نشد! بعدش یاد جاهایی افتادم که تابلوی عکس برداری ممنوع می زنند و یاد دوران دانشجویی افتادم و یاد منیژه افتادم که رفته بود از ساختمان بتنی پیش ساخته ی اگر اشتباه نکنم وزارت دفاع عکس بیاندازد که دوربینش را گرفته بودند! و ساعت در همین فکر ها و صدای بالا و پایین شدن نت های پیانو و  آواز، در خانه ای که مثل یک موزه پر از مجسمه و مثل یک اپرا پر از طنین صدای آواز بود، می گذشت...

 

+ کتا ; ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٥
comment نظرات ()