آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

اینجا توی کله ی من!

 

بی ربط و نامنظم که منم. بی حد و نا مشخص که منم. بی درد و نا مکسر که منم. بی خشم و نامکدر... و یک دیوانه ای توی سرم نشسته که دلش می خواهد این دو وزن را همینطور ادامه دهد بی توجهی به بار معنایی اش!!

ساعت ده و شش دقیقه صبح روز یکشنبه گمانم چهارم اسفند است. هوا بهاری است. پنجره باز است و اتاق پر از صدای اتوبان. و کمی هم صدای گنجشک. و صدای ساختمان سازی در زمین همسایه به وفور و صدای مردی که در باد نا مفهوم می شود کلمه های فریادش. و همهمه ای ناپیدا از شهر  ِ تمام نشدنی...

حمید صبح گفت سرگیجه اش نود و پنج درصد بهتر است. نه! ما هنوز دکتر نرفته ایم. فرض کرده ایم که همان بیماری "منییر" باشد که تعادل یک چیزی توی گوش داخلی به هم می خورد و چند روز ممکن است طول بکشد. البته بقیه ی احتمالات را هم بکلی ندیده نگرفته ایم و قرار شده که برویم یک سی تی اسکن هم محض اطمینان از سرش بگیریم اما خودش این را موکول کرده به بعد از اینکه دفترچه بیمه هایمان را بگیریم. چون سی تی اسکن گران است. و ما الان سه چهار سال است که داریم به بیمه پول می دهیم اما هنوز نرفته ایم دفتر چه بیمه هایمان را بگیریم... و جیب هایمان این روز ها خالی خالی است و من نمی خواهم ننه من غریبم در بیاورم اینجا اما خب ننه! من غریب هستم!!!

نوین امروز ساعت دوازده یا دوازده و نیم تعطیل می شود و هنوز از مدرسه زنگ نزده اند که باید رفت دنبالش یا خودش می آید. ساعت چهار و نیم کلاس آواز دارد. پیانوی روز جمعه اش هم چون جمعه صبح تا ظهر آزمون جامع داشت افتاد به امروز ساعت هفت. یک نفر از فامیل یعنی در واقع می شود زن پسر عمه ی ناتنی مان که تمام عمرش مشهد زندگی کرده و من تا به حال او را ندیده ام، بعد از فوت پسر عمه مان که چند ماهی از آن می گذرد، آمده تهران و صاف همین امروز اعلام کرده اند که نشسته در خانه ای و باید رفت به دیدارشان که نمی دانم با ترافیک این شهر و این دو تا کلاس نوین چطور باید به آنجا رفتن هم برسم؟ اگر بشود باید تلفن کنم باهاشان قرار بگذارم که مثلن سه و نیم اگر اجازه بدهند برویم آنجا تا چهار و بعد چهار و نیم هم خودمان را برسانیم به این کلاس و آن کلاس...

اینجا توی کله ی من دیگر خبری نیست؟

چرا یک ذره خاطره هم از دیشب هست که پلیس ها بد جوری جلوی ماشینمان را گرفتند و ساعت شش و نیم عصر نگذاشتند برویم توی طرح زوج و فرد و من مجبور شدم کلی در حین رانندگی آرتیست بازی در بیاورم  و در نهایت یک جای دیگر به یک پلیس دیگر بگویم که ده متر جلو تر پارک خواهم کرد و توی خیابان وزرا شرق ِ پارک ساعی ماشین را نگه داشتم . بعد من و نوین پیاده شدیم و دوان دوان پله های پارک را سرازیر شدیم پایین و دوان دوان عرض پارک را طی کردیم و دوان دوان دوباره پله های پارک را رفتیم بالا تا خودمان را رساندیم به ضلع غربی پارک ساعی و دوان دوان رفتیم کوچه آبشار و آن شصت و چند پله ها را هم تا خیابان مستوفی باز رفتیم بالا تا خودمان را ساعت هفت رساندیم به کلاس زبانش. و بعد او رفت توی کلاس و من باز تمام آن راه ها را این بار قدم زنان برگشتم تا دم ماشین. توی پارک ، زیر نور چراغ های شب البته جوانه های بید ها را هم نگاه کردم و چند دقیقه نشستم روی نیمکتی و نفس تازه کردم و سعی کردم یک هایکو بنویسم. و وقتی دوباره همه ی آن پله ها را بالا رفتم تا رسیدم به ماشین، ساعت شده بود هفت و یازده دقیقه. بعد رفتم برای مادر خرید کردم: ماست و تخم مرغ و روغن و گوجه و هویج و کدو. بعد رفتم مادر را در آغوش کشیدم محکم و طولانی و بوسیدم و بوسیدم و باز سیر نشدم... این چه روزگاری است؟...

+ کتا ; ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٤
comment نظرات ()