آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

سیال ذهن در حال انتظار برای اتچ شدن فایل!

 

پنجشنبه حمید خیلی سرگیجه داشت. تکان نمی توانست بخورد. عصر برایش دیمن هیدرینات خریدم ولی باز هم تاثیر چندانی نداشت. تمام وقت خوابیده بود. ولی شش ساعت یکبار دیمن هیدرینات می خورد و جمعه کمی بهتر شد.

جمعه صبح هفت و نیم تا یازده و نیم نوین توی مدرسه آزمون جامع داشت که بردم و آوردمش. خرید کردم. بنزین زدم. نهار پختم و ساعت دو رفتیم مجلس ختم تا سه و نیم. حمید را هم تلو تلو خوران بردم. چون فکر کنم بد بود اگر نمی آمد. مسلم است که طفلکی توی ماشین سرگیجه اش بیشتر می شد. بعد از اینکه برگشتیم باز نشستم سر تایپ تا آخر شب. 

امروز صبح هم نتوانسته برود سرکار. یعنی علاوه بر اینکه سرگیجه دارد، دل و دماغ هم ندارد. و اصولن اولین ماده ی لازم برای انجام هر کاری دل و دماغ می باشد.

امروز صبح نوین را بردم رساندم مدرسه و بعد رفتم برای آخرین بار درسال جاری قبض موبایلم را پرداخت کردم! دوماه بعد که قبضش باز می آید که من احتمالن پرداخت نمی کنم بعد اضافه می شود به قبض بعد که  چهار ماه بعد می آید یعنی مهلت پرداخت بعدی می شود احتمالن تیر ماه هشتاد و هشت! چه چیز های بی حاصلی در مغز من می گذرد.

فایل ورد را دلم نمی خوست بفرستم چون مثلن خود حمید که زیاد با کامپیوتر سر و کار ندارد وقتی می نشیند یک فایل ورد را بخواند،هم با این کرسر چشمک زن مشکل دارد. و هم اینکه وقتی می خواهد از یک صفحه برود صفحه ی دیگر خطوطی را ناخواسته سلکت می کند که معلوم نیست اگر کسی پهلویش نباشد چه بلایی سر خطوط سلکت شده خواهد آمد. بنا بر این صفحات تایپ شده را طوری تنظیم کردم که روی مانیتور قابل خواندن باشند و بعد پرینت اسکرین گرفتم و بعد رفتم توی نرم  افزار پینت ، پیستش کردم و بعد فورمتش را تبدیل به جی پی جی کردم و بعد دور صفحه ها را کراپ کردم و هر صفحه حجمش شده صد و خورده ای کیلو بایت. الان مدت زیادی ست که دارد به ای میل اتچ می شود... می ترسم آخرش هم ارور بدهد و نشود! یازده تا تصویر صد و خورده ای کیلو بایتی را دارم به یک ای میل اتچ می کنم . آیا کار درستی است؟ نمی دانم!

این روز ها همه ش توی این فکر هستم که برای چک ِ پنج میلیونی که دهم اسفند داریم از کجا می شود پول تهیه کرد...علاوه بر آن، دیشب هم سیمین خانم باز زنگ زد و گفت که تا ده روز دیگر بیشتر ایران نیست و خواهش کرد که درباره طلبی که از خانواده پدری ام دارد اگر می توانم یک فکری بکنم.  میزان طلب سیمین خانم زیاد است و تنها راهی که به نظرم می رسد اینست که یه جور حرفه ای خودم را بیاندازم زیر یک کامیونی چیزی و راننده را بد بخت کنم که پول دیه را بدهد به حمید و به حمید بگویم که پول دیه را بدهد به سیمین خانم اما باز هم کم است! تقریبن می شود نصف مبلغی که باید باشد! یعنی یک نفر دیگر راهم باید گیر بیاورم که دو تایی برویم این پروژه را انجام بدهیم و او تازه خودش برای پول دیه اش نقشه ای نکشیده باشد و حاضر باشد بدهدش به سیمین خانم!!

پی نوشت : وبلاگ نوین!

+ کتا ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۳
comment نظرات ()