آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

همینجوری های پنجشنبه!

 

یک:

امروز تهران از نگاه پنجره خانه ما این شکلی است. من هی دلم می خواهد بروم این کوهها را نگاه کنم و هیچ کار دیگر نکنم. البته واقعیتش از این چیزی که در این عکس افتاده یک مقدار درخشان تر است. و این تاثیر باد بهار است.

بهار زود آمده. دیروز هم توی راه دیدم سرشاخه های نارون ها به سرخی متمایل شده اند. شمشاد ها هم دارند جوانه می زنند.

دو:

حمید آمد از جایش بلند شود سرگیجه ی بدی گرفت. الان هم دراز کشیده و از آن چشم بند ها که توی هواپیما می دهند زده و جرات ندارد سرش را تکان بدهد. من آمده ام توی اینترنت درباره سرگیجهءناگهانی سرچ کرده ام و به نتیجه ی خاصی نرسیده ام.

سه:

از صبح هم نشسته بودم سر تایپ اعتراض بیست صفحه ای به حکم داور و ده صفحه اش تا به حال تایپ شده و در مدت اینکار داشتم به نرگس فکر می کردم که دوست دارد تایپیست شود و به آن خانمی داشتم فکر می کردم که پایان نامه ام را دادم بهش تایپ کرد و گاهی این تصور را می کردم که شغل بدی هم نیست! اما من سرعت تایپم متاسفانه کم است!

+ کتا ; ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱
comment نظرات ()