آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از این بیشتر قدرت ندارم بنویسم!

انقدر خسته ام که رفتم توی ریدر دیدم اصلن نمی توانم حتی عنوان وبلاگ های به روز شده را هم بخوانم! 9 صبح از خانه بیرون رفتم توی دریای ترافیک و ساعت 7 و نیم شب از این دریانوردی بازگشتم. 

بدترین بهشت زهرایی بود که در عمرم رفته بودم.  همه چیز دیر بود. خانواده متوفی ساعت یازده از خانه راه افتادند. دوازده و نیم رسیدیم به بهشت زهرا. تا حدود دو و نیم آنجا بودیم. بعد توی ترافیک های تمام نشدنی سه و نیم رسیدیم به رستورانی که نهار می دادند. چهار و نیم از رستوران بیرون آمدیم و باز توی دریای ترافیک رفتیم تا دم در خانه ی متوفی.  از آنجا که ماشین ما هم آنجا بود، من سه تا مسافر هم سوار کردم و بعد از به مقصد رساندن مسافران، خودم با این حال ساعت و روز...  هفت و نیم شب رسیدم خانه...الان یه کمی گریه دارم از خستگی...

+ کتا ; ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۳٠
comment نظرات ()