آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
خط به خط انگشتم را میسراندم روی خطوط، لابهلای کلمات، و آنها را شمرده شمرده و بلند بلند ادا می کردم و چشم های مادرم روی نوک ِ انگشت ِ اشاره ی دست ِ راست ِ من سوار شده بودند و تمام ِ کلمات ِ داستان را با تمام ِ دقتی که بعد از چهار سال مبارزه با آلزایمر برایش باقی مانده بود، دنبال می کردند . چون من گاهی آخرین کلمه ی جمله را نمی خواندم و در سکوتِ حاصل از ناتمام ماندن ِ جمله مادرم را نگاه می کردم و مادرم پس از مکثی گاه کوتاه و گاه بلند، آن کلمه را می خواند .
به این ترتیب، تمام ِ داستان ِ "انتقام ِ چمن" ، از کتاب ِ اتوبوس ِ پیر براتیگان را با هم خواندیم و آنجایی که زنبور انگشت ِ کوچک ِ جک را نیش زد و جک گفت :"آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ" من همچنان انگشتم را آرام روی آ ها می سراندم و صدایش را ادا می کردم و بعد دیدم که مادرم خندید... من هم خندیدم !
و اینگونه است که یک خاطره ی خوب زاده می شود...
سر بلند کردم و بر شاخه های چنار، بیرون ِ پنجره زیر آفتاب ِ ظهر زمستان، دو گنجشک همراه هم از این شاخه به آن شاخه می پریدند...
______________________________________________
به نظر من این چهار قسمتی را از وبلاگ نوین از دست ندهید!
: