آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ابر ها پراکنده نیستند. من پراکنده ام!

هفت و بیست دقیقه ی صبح یکشنبه ست. هوا ابری و بیشتر از آن غبار آلوده ست. پرده را کنار زدم نمی دانم چرا با این تصور  که آسمانی ببینم آبی با ابر های سپید پراکنده . و کلمه ی پراکنده از وقتی که بیدار شدم توی ذهنم بود. اما آسمان یکسر خاکستریست. و کوه ها در غبار، نشسته اند به تماشای شهرمان.

ابر ها پراکنده نیستند. من پراکنده ام!

یک-

نتیجه امتحان اف. سی .ای نوین دیروز از کمبریج آمده که با نمره ی آ قبول شده. البته سرتیفیکیتش هنوز نیامده اما خیلی خوشحال بود. حق هم داشت. امروز صبح که بلند شدم بساط صبحانه اش را رو به راه کنم، ساعت ده دقیقه به هفت بود که  گفت :" جایزه ی اینکه با نمره آ قبول شدم امروز نرم مدرسه؟ " گفتم :" خب نرو! "

بعد هر دو رفتیم روی تخت ما دو طرف ِ حمید دراز کشیدیم و مراتب تصمیم ِ مدرسه نرفتن را بهش اطلاع دادیم و او هم با آغوش باز پذیرفت. لبخند زنان  داشتیم از این تصمیم عاقلانه و عالمانه لذت می بردیم که دو دقیقه ی بعد گفت :" نه! زنگ آخر شیمی دارم نمی شه نرم!! " و مثل برق از جا بلند شد و رفت سر صبحانه! "

دو-

دیروز برادرم ای میل زده بود که چرا جواب ِ نامه ی دوم را نداده ام ؟ و باز توی پنج خط از نظر من شش مورد ایراد داشت! یک جواب نسبتن کوتاه فرستادم. که :‌"بار اول هم تاکید کرده بودم که صبر کنی تا دایی بیایند. و تو گفته بودی نه. من دیگر چه بگویم؟ حرفی نداریم! "

الان می ترسم بروم ای میلم را چک کنم نکند جوابش آمده باشد.

سه-

کلی ظرف توی سینک نشسته مانده

چهار-

امروز عصر سارا خانم می رود مرخصی تا فردا عصر. نمی دانم مادر را بیاورم اینجا مهمان من شوند یا من بروم آنجا مهمان مادر شوم؟ آنجا آرامش هر دویمان فکر کنم بیشتر است. اما اینجا پهلوی حمید و نوین هم هستیم. و البته کامپیوتر و ماهواره هم هست که آنجا هیچکدام از این امکانات نیست. به جای همه اینها آرامش هست. ولی آدم همیشه هم آرامش نمی خواهد!

پنج-

امروز عصر روزیست که به توصیه ی آقای دکتر آی با کلاه با یک معلم آواز خیلی مهم هم برای نوین قرار گذاشته ایم. با این حساب که من باید بروم پیش مادر، نمی توانم بروم آنجا و حمید باید ببردش. و من گذشته از این که نمی دانم پول کلاس را از کجا باید تهیه کنیم و چقدر می شود ، نمی دانم اصلن این چه پیشنهادی بود که حمید کرد که این دختر ما استعداد آواز خواندن دارد! در این مدت که ما هرچه گفتیم بخوان و او دو خط خواند خودمان گفتیم :" بسه بسه " و خودش هم می خندد و می گوید : " اگه به جای من یه کلاغ ببرین پیش این معلم، بهتر می تونه بهش تعلیم بده!! "

شش-

 امروز حمید اعتراضی را که این چند روزه شبانه روز نوشته را قرار است بفرستند وکیل ببیند و تائید کند که بعدش ببرد تحویل داور بدهد. البته احتمالن امروز و فردا دست وکیل خواهد بود  سه شنبه می رود پیش داور.

هفت-

دیگر چیزی به ذهنم نمی رسد که بنویسم اما دلم می خواهد همینطور به این شماره ها ادامه بدهم و یک چیز های پراکنده ی دیگری پیدا کنم و بنویسم. مثلن اینکه من در قند هندوانه را چند روزی ست تمام کرده ام و دوستش داشتم. یک لطافتی میان فصل هایش بود که دوست داشتنی بود. از بعد از آن دیگر کتاب دیگری در دست نگرفته ام و دلم می خواهد هر روز همینطور خیالی بروم یک سری به آیدت بزنم و همینطور از دور مثلن مجسمه ی آینه ها را نگاه کنم یا همینطور از دور کارگاه فراموش شده را نگاه کنم و هی فکر کنم توی آن چه چیز های فراموش شده ای را می شود یافت؟ و همینطور از دور پل و چراغ هایش را نگاه کنم ....

+ کتا ; ٧:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٧
comment نظرات ()