آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

پاییز

به قول معروف یک:

خنده ام میگیرد ! آرامش...نگاهش کن!  چیزی که  سال های سال گم کرده باشی را. فکرش را بکن مثلن توی جیب یک کاپشن قدیمی پیدایش کنی! مسخره نیست؟ جایی این همه حقیر برای کلمه ای چنین عظیم!

 

دو:

نفس عمیق بین فکر ها درست مثل یک خط صاف است میان نوشته های پراکنده...من اما

نه خطی

نه نفسی

 

 سه:

پاییز،

 پاییز...

 پاییز ِ رویایی،

 با این همه رنگ ...

راستش را بگو

چند آشیانه از سر چند درخت  فرو ریخته ای ؟...

 

وچهار:

چهار و یازده دقیقه ی عصر یکشنبه ششم آذر.

مادرم رفت نماز بخواند. آفتاب نارنجی افتاده روی دیوار روبروی پنجره. اتاق رو به تاریکی است و نور مانیتور سفید تر می نماید. دخترک بیمار افتاده توی آنیکی اتاق. اما همه چیز رو به راه خواهد شد.

دلم پیش ریشه های آن دو تا درختی هم هست که دیشب با ریزش خاک های چاهی که زیر دفتر کارگاه دهان باز کرده، فرو ریختند.

 

و انگار که پنج:

می گوید آنقدر صبور بوده ای که دیدن بی قراری ات عجیب است.

و من حالا هر چه فکر می کنم صبر به یاد نمی آورم. صبر. خوبست اما سخت است. و تازه خوب که فکر می کنم می بینم به اندازه ی تحمل سختی اش هم فایده ندارد. صبر خیلی از اوقات عمر آدم را تلف می کند. و ما همه خوب می دانیم که داستان غوره و حلوا هم سر کاری است! صبر مثل نخود سیاه می ماند اصلن. و اینکه این ثانیه ها صبر سرشان می شود که من صبر کنم؟ ثانیه های عجول و بی رحم و دردناک.

اما پیروز آنهایند و مغلوب ما. آخرش خنده های بی امان همین ثانیه هاست و چشم های باز ما.

 

 

 

+ کتا ; ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٦
comment نظرات ()