آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

سه شنبه / چهارشنبه / پنجشنبه

یک:

کار هایی که انجام نخواهند شد!

سه شنبه بیست و دو بهمن

نیم ساعت بعد از نیمه شب است. نمی دانم چرا حس می کنم فردا کارهایی دارم که انجامشان نخواهم داد! دلیلش را نمی دانم. شاید یادم برود شاید هم به هر علت دیگری انجام نشوند. فردا باید بروم یوسف آباد بانک صادرات حقوق مادر را بگیرم برای پرداخت حق فرانشیز موسسه پرستاری. باید بروم خانه شان که هم خودشان را هم ببینم و هم قبض های برق و تلفن که آمده را هم بگیرم. باید پیش از آن اول صبح بروم برای خودمان مرغ بخرم. نوین هم کلاس ریاضی المپیاد دارد و ساعت چهار باید بروم دنبالش. یادم باشد ماشین لباسشویی را هم روشن کنم. نان هم نداریم. اگر بخواهم لیست خرید بنویسم که خیلی چیز ها نداریم. مثلن ماست و خیار و گوجه و شیر و تخم مرغ. الان هم خوابم می آید و ذهنم برای برنامه ریختن و پس و پیش کردن اولویت ها کمکم نمی کند. نمی د انم چرا گرسنه هستم. باید زود تر خودم را بخوابانم که گرسنگی مجال نیابد.

دو:

دوی استقامت

چهارشنبه بیست و سه بهمن

نزدیک ظهر است. هنوز از خانه بیرون نرفته ام. داشتم حساب و کتاب می کردم و از روی لیست مخارج مادر، جمع پول هایی که نقدن گاه و بیگاه برایشان از پول خودم خریدی کرده ام را در می آوردم که ببینم چقدر می توانم از حسابشان بردارم. باز موجودی ما تمام شده و شرکت هم فعلن بجز خرج برایمان چیزی ندارد. خدا آخر و عاقبت مارا با این روزگار به خیر کند.

چهارشنبه است و نمره ماشین ما فرد است و بنابر این با ماشین نمی شود بروم یوسف‌ آباد.

دارم فکر می کنم پیش تر من و زمان پا به پا می دویدیم... حالا عقب می مانم از قدم هایش...

 

سه :

همیشه یک نفر باید بداند

چهارشنبه بعد از ظهر

زیر باران سیل آسایی که می بارید، من فقط رفتم مرغ خریدم و ماست. خوبی اش این بود که توی مرغ فروشی هیچکس نبود. خود صاحب مغازه هم تعجب کرده بود که من چرا گذاشته ام صاف زیر این باران رفته ام خرید!

توی مرغ فروشی داشتم به کامنت یک قدیس فکر می کردم. به اینکه او میدانست من امروز می روم مرغ بخرم. بعد رفتم توی این فکر که همیشه یک نفر باید بداند که چه زمانی آدم مرغش تمام می شود و اینکه این ساعت کجاست و نهار چه دارد و اندوه ِ امروزش چیست. و یاد مادرم افتادم که تا پیش از بیماری اش همه ی این ها را هر روز می دانست...

چهار :

هزینه های بیمورد × ٢

پنجشنبه بیست و چهار بهمن

بعد از ظهر

اول صبح رفتم حقوق مادر را گرفتم. بعد برایشان نان خریدم و بردم خانه شان. بعد رفتم شرکت مخابرات دنبال پرینت تلفن که گفتند این مرکز دیگر پرینت نمی دهد و این کار ها همه ش برای دولت هزینه های بی مورد است و به جایش گفتند باید بروم از توی نت ریز مکالمات را ببینم که این کار برای بررسی قبض تلفن سیصد هزار تومانی کاری بس دشوار و چه بسا ناممکن خواهد بود.

بعد رفتم برایشان خیار و گوجه و فلفل سبز و موز و کره خریدم و بردم تحویل دادم. قبض های جدید را برداشتم و ناباورانه دیدم پول تلفن باز شده صد و پنجاه و هفت هزار تومان که همه ش را پرستار حرف زده. ولی می گوید خیلی رعایت کرده!‌ پول برق هم شده صد و یازده هزار و هفتصد تومان چون دائم بخاری برقی را روشن می گذارد...

بعد رفتم برای مادر مرغ و یک دارویی را که تمام شده بود را گرفتم و وقتی برگشتم خانه نمی دانم چقدر از ظهر گذشته بود.

مخارج مادر وحشتناک زیاد شده. حساب کردم دیدم بدون هزینه خوراکشان، بیشتر از یک میلیون تومان در ماه داریم هزینه قبض ها و پرستار و شارژ آپارتمان را می دهیم . باید فکری بکنم که این هزینه ها را به حد اقل برسانم . اما چه فکری ؟ چه فکری؟...

پنج :

جوجه ماستی

نیمه شب

شام در رستوران بزرگ آ. آس . پ مهمان ِ دختر دایی ام بودیم. یکی از مزایای اینکه آدم مهمانی بدهد اینست که به جایی دعوتش کنند...و ما از این مزیت ِ مهمانی ای که دو هفته پیش داده بودیم استفاده کردیم!

من تا به حال نرفته بودم آنجا. رستوران خوبی بود. غذا های خوشمزه ای هم داشت. من جوجه ماستی خوردم. مثل جوجه کباب بود ولی بسیار بسیار خوش طعم. کمی ترش و کمی تند. چون جوجه را توی ماست و فلفل خوابانده بودند. قیمت غذا ها از هر پرس حدود هشت - نه هزار تومان بود تا هفده هزار تومان. ولی یک خوراک لابستر داشت که قیمتش پنجاه و پنج هزار تومان بود. یازده نفر بودیم و گمان می کنم با حساب سالاد ها و سوپ و دسر و نوشابه و سرویس باید بیشتر از دویست هزار تومان برای میزبان خرج برداشته باشد.

دارم فکر می کنم کاش به جای این شام، پولش را به ما می دادند! حمید شیر ماهی خورد و نوین استیک باسس قارچ و گمان کنم جمعن پول شام ما حدود پنجاه هزار تومانی شده باشد!!

+ کتا ; ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٥
comment نظرات ()