بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی
در یک نا آگاهی مطلق،
همه چیز خاطره می شود :
آن بارانی
آن کتاب،..
آن مجادله ی کوتاه و آن خنده ها
که تا آمدیم به از ته دل بودن یا نبودنشان شک کنیم،
گذشته بودند...