آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

به روزگارانی که ...

انگشت هایم را میان استخوان هایِ گردن مرغ می لغزانم و گوشت هایش را جدا می کنم برای نهار امروز که همین دو تا گردن و چهار تا بال مرغ توی فریزر مانده بود که برای سوپ گذاشته بودم کنار اما قسمت نهار امروزمان شد.

 انگشت هایم میان استخوان های گردن مرغ تبدیل می شوند به انگشت های خاطراتی دور، خانه ی  دایی بزرگم  که گوشت های گردن مرغ را جدا می کرد و آنجا پر از صدای خنده است.

انگشت هایم را میان استخوان های گردن مرغ می لغزانم و گوشت هایش را جدا می کنم و به مهیار فکر می کنم و تلفن همین چند دقیقه پیشش. به آزمایشی که نتیجه اش امروز معلوم می شود. به اینکه چه ساعتی خوب است به سوئد تلفن کنیم که هم جواب را گرفته باشد و هم دیر نباشد؟...

باز صدای خنده می آید از میان خاطراتی دور و صدای خنده ی مهیار می آید از میان خاطراتی نزدیک که شام پیش ما بود و حالا از آنسوی سیم های تلفن بغضش را به زور نگاه داشته .

انگشت هایم را می لغزانم میان استخوان های گردن مرغ و فکر می کنم به روزگارانی که خوب بود و گذشت، به روزگارانی که خوب نیست و می گذرد...

 

 

+ کتا ; ۳:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٢
comment نظرات ()